دانشمندان احوال چهارگانه ی بدن انسان
را به چهار دوره تقسیم کرده اند:
نخست هنگامی که او متولد میشودضعیف و
ناتوان است هم از نظر جسم و هم از نظر روح،اما به هنگامی که به سن7سالگی رسید اثار
هوش و فکر و قدرت جسمانی در او ظاهر میشود.
او وارد مرحله ی دوم میشود و به تکامل
خود ادامه میدهد تا 14 سالگی را پشت سر بگذارد تا15 ساله شود در این هنگام به
مرحله ی بلوغ جسمی و روحی رسیده و شهوت جنسی در او به حرکت می اید(وبا تکمیل سال
پانزدهم)مکلف میشود.
باز به تکامل خود ادامه میدهد تا دورهی
سوم به پایان برساند و مرحله ی جدیدی را طی کند و بلاخرهپایان گرفتن دوره ی چهارم و رسیدن به28سالگی
مدت رشد و نمو جسمانی پایان میگیرد ،و انسان وارد مرحله ی تازه ای که مرحله ی توقف
است میشود و این همان زمان "بلوغ اشد"است و این حالت توقف تا اخر دوره ی
پنجم یعنی 35 سالگی ادامه دارد(و از ان ه بعد سیر نزولی اغاز میشود)(1)
تقسیم بندی فوق گر چه تا حدودی قابل
قبول است ولی دقیق به نظر نمی رسد زیرا اولا مرحله ی بلوغ در پایان دوره ی دوم
نیست و همچنین پایان رشد جسمانی طبق انچه دانشمندان امروزی می گویند 25سالگی است و
بلوغ فکری کامل طبق بعضی از روایات در 40 سالگی است.و از همه ی این ها گذشته انچه
در الا گفته شد یک قانون همگانی محصوب نمی شود که در مورد همه ی اشخاص ثابت باشد.
سوره ی یوسف ایه ی22["وَ ما بلغ
اشدهُ ءاتینهُ حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنینَ"
و هنگامی که به مرحله ی بلوغ و قوت رسید
ما"حکم" و"علم"به او دادیم،و اینچنین نیکوکاران را پاداش
میدهیم.](2)
بلوغ اشد به معنای سنینی از عمر انسان
که در ان سنین قوای بدنش رفته رفته بیشتر شده و به تدریج اثار کودکی زایل می شود،و
این از سال هجدهم تا سن کهولت و پیری است که در ان موقع دیگر عقل ادمی پخته و کامل
شده است.
و ظاهرا مراد به ان رسیدن ابتدای سن
جوانی است،نه اواسطیا اواخر ان،که حدود
40 سالگی است.
(1)تفسیر فخر رازی،جلد18،ص111(2)تفسیر نمونه
اگربلوغ اشد به معنای 40 سالگی بود دیگر
حاجت به ذکر"بلغ" و تکرار ان نبود بلکه می فرمود:"حتی بلغ اشده
اربعین سنة"پس دیگر مجالی برای گفته ی بعضی از مفسرین نیست که گفته اند مراد
به بلوغ اشد رسیدن به سن30 یا 33سالگی است،و هم چنین ان مفسر دیگر که گفته مراد به
ان رسیدن به 40 است.(3)
طبیعی است که یوسف در این محیط جدید و
در خانه ی عزیز مصر که از کانونهای مهم سیاسی مصر بود؛با مسائل مهم اجتماعی و
سیاسی اشنا شد.او وضع وضع اسف بار رعیت از یک طرف و اوضاع رفاه زدگان کاج نشین را
از سوی دیگر مشاهده می کرد و این ارزو به او دست می داد که ایا می شود که قدرتی
پیدا کند تا به این نابسامانی ها پایان دهد؟او در این دوران از خودسزی و تهذیب نفس
غافل نبود.(4)
1.یوسف
(ع)روزگار کودکی و نو جوانی را در خانه ی عزیز مصر به سر برد،تا به جوانی و رشد
عقلی و جسمی رسید.
2.یوسف(ع)در
سن جوانی و رسیدن به رشد عقلی و جسمی،به حکمتی والا و علمی گسترده دست یافت.
3.خداوند،عطا
کننده ی علم و حکمت به یوسف(ع)
4.یوسف(ع)در
سن جوانی به قضاوت و داوری میان مردم توانا بود.
5.رسیدن
یوسف(ع)به سن رشد،زمینه ساز برخورداری او از علم و حکمت.
6.یوسف(ع)در
سنجوانی و برخوردار شدن از رشد،به مقام نبوت نایل گردید.
7.رسیدن
به مقام نبوت،مشروط به داشتن زمینه و صلاحیت است.
8.یوسف
(ع)از نمونه های بارز نیکوکاران.
9.بهره
مندی یوسف(ع) از حکمت و علم،پاداشی الهی بر نیکو کاری او بود.
10.نیکوکاری یوسف(ع)،مایه ی رسیدن او به مقام نبوت بود.
11.احسان
و نیکوکاری،زمینه ی برخورداری از علم و حکمت است.
12.اعطای
پاداش به نیکوکاران و بهره مند ساختن انان از علم و حکمت،نعمت الهی است.
13.برخورداری
نیکوکاران از پاداشهای الهی در دنیا(5)
(3)تفسیر المیزان(4)تفسیر نسیم حیات(5)تفسیر راهنما
خداوند برای بشریت در طول زمان به انچه
نیاز پیدا خواهد کرد در خلقت به ودیعت گذاشته است.(3)
1.خداوند
همه ی خواسته ها ی وجودی بشر را به او اعطا کرده است.
2.انسان
در تامین همه ی نیاز های خود محتاج به خداست.
3.خداوند
بخشی از هر یک از انواع تقاضاهای انسان را به ان عطا فرمود.
4.همه
ی نیاز مندیها و خواسته های مادی بشر در طبیعت وجود دارد
5.انسان
مورد لطف و عنایت خاص خداوند و دارای مقام و مرتبه ی ویژه ای است.
6.روحیه ی ستم پیشگی و
ناسپاس انسان،فلسفه ی دریغ نمودن خداوند از براوردن تمامی نیازها و درخواست های او
7.شکر
و سپاس در برابر نعمت های الهی لازم است.(4)
(3)تفسیر نسیم حیات(4)تفسیر راهنما
فواید لبها:
لبها اولا نقش موثری در تکلم دارند،چرا
که بسیاری از مقاطع حروف ه وسیله ی لبها ادا می شود،و از این گذشته لبها کمک زیادی
به جویدن غذا،حفظ رطوبت دهان و نوشیدن اب می کنند و اگر نبودند مسئله ی خوردن و
نوشیدن انسان، و حتی منظره ی چهره ی او بر اثر جریان اب دهان به بیرون ،عدم قدرت
بر ادا بسیاری از حروف وضع اسف انگیزی داشت.
سوره ی بلد ایه ی9["وَ لِسانآَ و
ثفتینِ"
و یک زبان و دو لب؟](1)
(ولسانا و ثفتین)یعنی ایا ما برایش زبان
و دو لب قرار ندادیم،تا به وسیله ی انهاتوانای سخن گفتن شود؟انهم با وسعت دامنه ای
که دارد و به وسیله سخن گفتن هر یک بر باطن و ضمیر دیگری اگاه گردد،علم خود رابه
او منتقل کند،و ان دیگری از این راه به اموری که غایب از دیدگان است راه یابد.(2)
از پیامبر اسلام(ص)روایت شده است:«خدا
فرمورد:ای انسان!اگر زبان تو بخواهد به حرام وادارت کند میتوانی دو لب را بر هم
اری و اگر چشمت خواست به سوی حرام باز شود می توانی انها را فر بندی.(3)
در روایت امده است:بیشترین گناهی که از
انسان سر می زند با زبان است،مانند غیبت،دروغ بهتان،سخن چینی،نا سزا و زخم زبان
است.(4)
1.زبان
و دو لب انسان،عطای الهی و نعمتهای بزرگ است.
2.بی
توجهی به قدرت بیان و ابزار ان و غفلت از وابستگی انها به خداوند،شگفت اور و سرزنش
بار است.(5)
بدن انسان عمدتا از دو بخش آفریده شده که قرینه ی یکدیگرند : دستها ، پا
ها ، چشم ها ، گوش ها ، استخوان بندی ها و عروق و اعصاب و عضلات در دو بخش هماهنگ
و مکمل یکدیگرند.
به علاوه اعضای مختلف نیز کار یکدیگر را تکمیل می کنند ، فی المثل دستگاه
تنفس به گردش خون کمک می کند ، و دستگاه گردش خون به تنفس ، برای بلعیدن یک لقمه
غذا ، دندانها و زبان و غده های بزاقی ، و عضلات اطراف دهان و گلو ، همه دست به
دست هم می دهند تا لقمه ای وارد دستگاه هاضمه شود و از آن پس نیز هماهنگی های
زیادی صورت می گیرد تا غذا هضم و جذب بدن گردد ، و نیروی لازم را برای تاش و حرکت
ایجاد کند این ها همه در جمله ی (فعدلک ) جمع است.
بعضی این جمله را اشاره به راست قامت بودن انسان در میلن انواع حیوانات
که فضیلت و مزیتی برای او محسوب می شود دانسته اند ، این معنی با مرحله ی بعد
سازگارتر است ولی معنی قبل جامع تر می باشد.
و سرانجام مرحله ی "ترکیب" و "صورت بندی" او در
مقایسه با موجودات دیگر فرا می رسد ، آری خداوند نوع انسان را در مقایسه با انواع
حیوانات و جانوران صورتی موزون و زیبا و بدیع داده است ، همچنین سیرتی زیبا توام
با فطرتی بیدار ، ترکیبی که آماده پذیرش هر گونه علم و آگاهی و تعلیم و تربیت است.
و از این گذشته صورت های افراد انسان با یکدیگر متفاوت است و همانگونه که
در آیه 22 سوره ی روم آمده است " اختلاف رنگ ها و زبان های شما از آیات خداست
" که اگر این تفاوت نبود نظام زندگی اجتماعی بشر مختل می شد.
علاوه بر این اختلاف ظاهری ، اختلاف هایی در استعدادها و سلیقه ها قرار
داده و آن ها را به صورت هایی که حکمتش اقتضا می کرده ترکیب و تنظیم نموده ، تا از
مجموع آن ها جامعه ای سالم به وجود آید که همه ی نیاز های خود را تامین کند و قوای
ظاهری و باطن انسان ها مکمل یکدیگر شوند.
در مجموع همانگونه که در آیه ی 4 سوره ی تین آمده است " خداوند این
انسان را به بهترین صورت آفریده است "
کوتاه سخن اینکه در این آیات و بسیاری دیگر از آیات
قرآن خداوند این انسان فراموشکار و مغرور را وادار به عرفان خویشتن می کند . از
آغاز آفرینش در رحم مادر ، تا لحظه ی تولد ، و از آن گاه تا نمو و رشد کامل ، وجود
خویش را مورد بررسی دقیق قرار می دهد ، و ببیند در هر گام ، و در هر لحظه نعمت
تازه ای از سوی آن منعم بزرگ به سراغش آمده ، خود را سراپا غرق در احسان او ببیند
و از مرکب غرور و غفلت پایین آید و طرق بندگی حق را بر گردن نهد.(
مناسب تر آن است كه امور سه گانه اي كه در
آيد ذكر شده يكي در جمله ( ما تصلي انثي) و يكي در جمله ( ما تغيض ا لارحام) و يكي
در جمله ( مانزداد) اشاره به سوتا از كارهاي رحم در ايام حمل باشد، و بگوئيم اولي
اشاره است به جنيني كه رحمهاي زنان درخود جاي داده ، آنرا حفظ مي كنند، و دومي
اشاره است به خوني كه در رحمها مي ريزد و رحم ها آنرا به مصرف غذايي جنين مي رساند
و سومي اشاره باشد به خون هيضي كه رحم آن را به خارج رفع مي كند، مانند خون نفاس،
و يا خوني كه زنان گاهي در ايام حمل مي بينند، و همين معاني از پاره اي روايات
وارده از امامان اهل بيت(ع) نيز استفاده مي شود، و چه بسا كه آن را بابن عباس هم
نسبت داده اند. و بيشتر مفسرين بر آنند كه مراد بدومي يعني « ما تغيض الارحام» آن
مقدار وقتي كه رحم ها از نه ماه كم مي كنند، چون مدت حمل و بارداري نه ماه است.
ولي پاره اي رحم ها فرزند را كمتر از نه ماه بيرون مي فرستند و نيز برآنند كه مراد
به سومي يعني ( مانزداد) آن مدتي است كه پاره اي رحمه ها از نه ماه زياد مي كنند.
و از بعضي از مفسرين نقل شده گفته اند:
مراد بر غيض ارحام آن مقدار مدتي است كه از اقل مدت حمل يعني 6 ماه كمتر باشد، كه
در حقيقت مقصود انداختن سقط است، ( چه بچه اي كه كمتر از شش ماه ماهگي بدنيا بيايد
سقط است) و مراد به (ماتزداد) آن بچه هاي هستندكه بعد از آخرين مدت حمل بدنيا مي آيند، از بعضي ديگر نقل شده است كه گفته
اند: مراد به غيض نقصان در مدت حمل و مراد به زيادي آن است.
اشكاليكه به هر دو وجه وارد مي شود همان
اشكالي است كه به وجه قبلي وارد مي شد، زيرا بر اين دو وجه نيز دليلي و قرينه اي
نداريم، علاوه بر اين كه خواننده به خوبي فهميد كه مناسبتر به سياق آيد كم و زيادي
خون است كه در رحم مي ريزد مقدار به معني مد هر چيزي است كه با آن تصوير و متحين
شده ، از غير خود ممتاز مي گردد، زيرا هيچ چيزي نيست كه لباس وجود به خود گرفته
باشد كه في نفسه و از غير خودمتحين و
ممتاز نباشد، چه اگر متحين نمي بود وجود نمي يافت، و اين معني يعني اينكه هر
موجودي حد داشته باشد كه از آن حد تجاوز نمي يافت و اين معني يعني اينكه هر موجودي
حدي داشته باشد كه از آن حد تجاوز نكند كه يك حقيقتي است كه قرآن پرده از آن
برداشته و مكرر خاطر نشان ساخته است مانند( قد حجل الله كل شي قدرا، به تحقيق
خداوند براي هر چيزي اندازه اي قرار داده
پس وقتي نباشد هر چيزي محدود به حد باشد
كه از آن تجاوز نكند، و در نزد خدا و به امر او محكوم به آن مد باشد و به هيچ وجه
از نزد خدا و احاطه او بيرون نرود، و هيچ چيز از علم اوغايب نباشد ، همچنانكه خودش فرمود:ان الله علي كل شي شهيد، خدا بر هر چيز شاهد
است) پس محال است كه خداي تعالي نداند كه هر ماده اي جدبادي داري و رحمها چه مقدار
كم و زياد مي كنند.
اين آيه با آيه بعدش نظير دنباله اي است
براي آيه قبلي، زيرا مضمون آنها اينست كه خدا هر چيزي را عالم است، و بر چيز قادر
است و دعا را به اجابت مي رساند، و هر چيزي براي او خاضع است ، پس او سزاوارترس به
ربوبيت است و نيز امر آيات به دست اوست . نه به دست تو و تو منذري بيش نيستي (2)
لغت : تَحْمِلُ حمل مي كند كُلُّ اُنثي :
هدزني، هر ماده اي . تَفيضُ : مي كاهد، فرو مي بلعد، اَرْحام جمع رَحِم. تَذْدادُ
: مي افزايد . بمقدارٍ : به اندازه.كُلُّ
شيءٍ عندهُ بمقدار : هر چيزي نزد او اندازه دارد. متعال: والا و برتر.
در اين سخن از علم بي پايان و آگاهي خدا
بر همه چيز است . همان علمي كه لازمه ي يگانگي و ربوبيت خدا بر عالم هستي است نخست
مي گويند خداوند از جنين هايي كه رحم هر ماده اي از انسان و حيوان آنرا تحمل مي
كند و فرو مي برند. ( وَ ما تغيضُ الاَرحامُ) و آنچه را مي افزايد مي داند ( و ما
تزدادُ) .
زمان هاي سه گانة رحم
در تفسير اين آيه گفتگو بسيار است بعضي مي
گويند آيه اشاره به زمان هاي سه گانه ي رحم و حمل است كه گاهي در موعد مقرر متولد
مي شود و گاهي قبل از موقع « كه گويي زمان لازمرا در خود فرو برده است و گاهي بعد
از موعد مقرر تولد مي يابد و خدا همه ي اينها را مي داند و از كم و كاست آن با خبر
است چرا كه استعداد و شرايط جسمي رحم ها تفاوت دارد. نظير ديگر اين است كه آية
مزبور اشاره به سه حالت رحم در اياهم بارداري است . جمله ي اول اشاره به خود جنين
است كه رحم آن را حفظ مي كند( ما تَعمِلُ كُلُّ اُنثي) و جمله ي دوم اشاره به خون
جنين است كه در آن مي ريزد و جذب جنين مي گردد ( ما تغيضُ الارحامُ) و جمله ي سوم
اشاره به خون هاي اضافي است كه در ايام حمل به خارج ريخته مي شود و يا به هنگام
تولد و بعد از آن رفع گردد ( و ماتذاد)به
(2) تفسير الميزان
طور كلي جمله « تعمل « حمل حنين را مي
رساند و جمله هاي « تخيض» و «تزداد» به كم و زيادي دوران حمل است در پايان آيه مي
گويد هر چيزي نزد خدا حد و مرزي دارد ( وَ كُلُّ شيءِ عِنَدهُ بمقدارٍ) يعني اين
تحولاات و كم و زياد شدن ها و همه و همه حساب دارد مثلاً همين خون كه ماده حياتي
است عهده دار رساندن تمام مواد لازم به تمام يافته هاي بدن است كه از بست و چند
تركيب يافته و اين تركيب به قدري دقيق است كه با كمترين تفسير، سلامت انسان به خطر
مي افتد.
و لذا براي تشخيص نارسائي بدن فوراً
به سراغ آزمايش خون و اندازه گيري مواد قندي و چربي و اوره و آهن وساير اجزاء
تركيب آن مي روند و با كم و كاست اين اجزاء فوراً به علل بيماري پي مي برند اين
دقت در تركيب تمام عالم هستي وجود دارد.(3)
(3) تفسير نسيم حيات
خون در بدن انسان
چندي كه در آيه تحريم شده خون است خون
خواري هم زيان جسمي داردو هم اثر سوء
اخلاقي ، چرا كه خون از يك سو مادة كاملاً آماده اي است و براي پرورش انواع
ميركوبها ، تمام ميكروبهايي كه وارد بدن انسان مي شوند به خون وارد مي كنند و آن
را مركز فعاليت خويش قرار مي دهند، به همين دليل گلبولهاي سفيد كه پاسداران
وسربازان كشور تن انسانند همواره در منطقه خون پاسداري مي كنند تا ميكروبها به اين
سنگر حساس كه با تمام وجود مناطق بدن ارتباط نزديك دارد راه پيدا نكنند.
مخصوصاً هنگامي كه خون از جريان مي افتد و
به اصطلاح مي ميرد، گلبولها سفيد از بين مي روند و به همين دليل ميكروبها كه ميدان
را خالي از حريف مي بينند به سرعت زاد و ولد كرده گسترش مي يابند،بنابراين اگر گرفته شود خون به هنگامي كه از
جريان مي افتد آلوده ترين اجزاي بدن انسان و حيوان است گزاف گفته نشده.
از سوي ديگر امروز در علم غذاشناسي ثابت
شده كه غذاهاي از طريق تأثير در غده ها و ايجاد هورمونها در روحيات و اخلاق انسان
اثر مي گذارند، از قديم نيز تأثير خونخواري در قساوت و سنگدلي به تجربه رسيده ، و
حتي ضرب المثل شده است، ولذا در حديثي مي
خوانيم « آنها كه خون مي خورند آنچنان سنگدل مي شوند كه حتي ممكن است دست به قتل
پدر و مادر خود بزنند. )(1)
سوره بقره آيه173
{سایر تفییر ها در قسمت استفاده از خون
برای تزریق آورده شده است.}
(1)تفسیر نمونه
گلبولها و سلولها در بدن انسان:
می دانیم در بدن انسان به طور متوسط
ده میلیون میلیارد سلول زنده وجود دارد،که هر کدام یک واحد فعال بدن را تشکیل
میدهند،این عدد به قدری بزرگ است که اگربخواهیم این سلولها را بشماریم ،صدها سال
طول میکشد.
و تازه این یک بخش از نعمتهای خدا نسبت به ما
است،وبنابراین براستی اگر ما بخواهیم نعمتهای او را بشماریم قادر نیستیم
وان تعدوا نعمت الله لا تحصوها
در درون خون انسان دو دسته گلبول
(موجودات زنده ی کوچکی که در خون شناورند و وظایف سنگینی بر عهده دارند.)وجود دارد:میلیونها
گلبول قرمزکه وظیفه ی انها رساندن اکسیژن هوا برای سوخت و ساز سلولهای بدن و
میلیونها گلبول سفید که وظیفه ی انها پاسداری از سلامتی انسان در مقابل هجوم
میکروبها به بدن می باشد و عجب اینکهانها
بدون استراحت و خواب دائما کمربه خدمت انسان بسته اند.
سوره ی ابراهیم آیه ی34["وَ ءَاتیکُم من
کلِِِ ما سآلتموهُ...اٍنَ الا نسنَ لظلومٌ کَفارٌ"
و از هر چیزی که از او تقاضاکرده اید به شما داد و اگر نعمتهای خدا را
بشمارید هرگز انها را احصاءِنخواهید کرد انسان ستمگر و کفران کننده است.](1)
"سوال"به معنای طلب است،و
طلب هر چند عام باشد ولی طلبی که در کلمه ی سوال ارائه شده است طلب کسی است که با
شعور باشد و ادمی وقتی متوجه سوال می شود که حاجت او را نا گریز سازد،لا جرم از
خدا می خواهد تا حوائجش را بر اورد.
وسیله ی معمولی سوال همین سوال زبانی
و لفظی است،و البته به وسیله ی اشاره یا نامه هم صورت می گیرد که در این فرض هم
سوال حقیقی است،نه مجازی.
و چون بر اورده ی حاجت هر محتاجیخدای
سبحان است و هیچ موجودی در ذات و وجود و بقائش قائم به خود نیست و هر چه دارد از
جود و کرم او دارد حال چه به این حال معنا اقرار داشته باشد یا نداشته باشد.و خدای
تعالی به انها و به حاجات ظاهری و باطنیشان از خود انان دانا تر است.جز خدا هر کسی
گدای در خانه ی اوست،سائلی است که حوائج خود را درخواست می کند،حال چه خداوند تمام
انچه را که می خواهد بدهد یا ندهد . بعضی را دریغ دارد.(2)
انسان میان دو حد زمانی محدود است و
تنها مقداری از نعمتهای زمان خودش را می تواند بشناسد.
(1)تفسیر نمونه(2)تفسیر المیزان
نیرو های مدافع بدن انسان:
در بدن انسان،نیروی مدافع مجهزی است
به نام "گلبولهای سفید خون"که هر میکروب خارجی از طریق اب و غذا، هوا و
خراشهای پوست به داخل بدن هجوم کند این سربازان جانباز در برابر انها ایستادگی
کرده و نابودشان میکنندو یاحداق جلوی توسع و رشد انها را میگیرند.
بدیهی است که اگر یک روز این نیروی بزرگ دفاعی
که از میلیونها سرباز تشکیل می شود دست به اعتصاب بزند و بدن بی دفاع بماند چنان
میدان تاخت و تاز میکروبهای مضر می شود که به سرعت انواع بیماریها به او هجوم
میاورند.
کل جامعه ی انسانی نیزچنین حالتی دارد اگگر
نیرویی مدافع که همان "اولوابقیه"بوده باشد از ان بر چیده شود میکروبها
بیماری زای اجتماعی که در زوایای هر جامعه به سرعت نمو و تکثیر میشوند و جامعه را
سر تا پا بیمار می کند .
نقش "اولوابقیه" در بقای جوامع این
قدر حساس است که باید گفت:بدون انها حق حمایت از انها سلب می شود و این همان چیزی
است که ایات فوق به ان اشاره دارد.
[سوره ی هود 117"فَََلولا کانَ
من القرونٍ من قبلکم....و کانوا مجرمینَ"
چرا در قرون (و اقوام)قبل از شما
دانشمندان صاحب قدرتی نبودند که از فساد در زمین جلوگیری کنند،مگر اندکی از انها
که نجاتشان دادیم و انها که ستم میکردند از تنعم و تلذذ پیروی کردهاند و گناهکار
بودند(و نابود شدند.)](1)
یعنی سنت خدا چنین نبود که قری را هلاک وکند در
حالی که اهل ان قری اهل اسلام باشند،چه این خود ظلم است،و بخواهد از میان دو جور
هلاک کردن ،هلاک کردن به ظلم را بگوید،و چون توضیحی است این معنا را افاره می کند
که سنت خدای تعالی است که قری را که اهل ان مصلح اند هلاک نکند،چون هلاک کردنشان
ظلم است.(2)
چنان نبود که خداوند اهل شهرها را به
ظلم و ستم هلاک کند در حالی کهاهل انها مصلح باشند.جامعه ای ممکن است در فساد باشد
اما در صدد اصلاح خود می باشد و عده ای با مبارزه با ان بر می ایند،که خدا به انها
مهلت می دهد؛اما وقتی احساس گناه یا مبارزه خاموش شد . ناصحان را منزوی کردند،بلا
می اید.در اینجا نفرمود در حالی که اهل ان دیار صالح باشند بلکه فرمودگو اهلها
مصلحون"؛یعنی صالح بودن تنها کافی نیست بلکه صالحان باید برای اصلاح جامعه که
حداقل ان امر به معروف و نهی از منکر است گام بردارند؛ولی ان روز که نه صالحی باشد
و نه مصلحی،نوبت سقوط ان امت فرا خواهد رسید.(3)
(1)تفسیر نمونه(2)تفسیر المیزان(3)تفسیر نسیم حیات
1.خداوند
هیچ گاه ظالمانه و بدون دلیل جوامع بشری را به عذابهای دنیوی گرفتار نساخته و
نخواهد ساخت.
2.رفتار
عادلانه و بدون کمترین ستم،سنت خداوند با بندگان خویش.
3.خداوند،امتهای
صالح و درستکار را با عذا استیصال نابود نمی کند.
4.نزول
عذاب بر امتهای درستکار،ظلم به انهاست.
5.ستم
به انسانها و به هلاکت رساندن جوامع درستکار،ناسازگار با مقام ربوبیت خدا و مدبر
بودن اوست.
6.امتهای
هلاک شده ی پیشین(نظیر امت نوح،هود،شعیب و قوم فرعون،امتهایی ناصالح و فاسد بودند.
7.از
رسول خدا روایت شده است:..ای ابن مسعود!با مردم رفتار منصفانه داشته باش و خیر
خواه امت باش و به ایشان رحم کن.اگر چنین باشی و خدا بر مردم شهری غضب کند که تو
در میان انان باشی و بخواهد عذاب خود را بر ایشان نازل کند،به سوی تو نظر می کند و
به خاطر تو به انان رحم می نماید.(4)
(4)تفسیر راهنما
قلب تلمبه خودکار برای انتقال خون:
آیا قلب کانون احساسات است ؟ ظاهر آیه ی اول مورد بحث مانند بعضی دیگر از
آیات قرآن این است که کانون بیماری های اخلاقی «قلب» است ، این سخن در ابتدا ممکن
است تولید این اشکال کند که ما می دانیم تمام اوصاف اخلاقی و مسائل فکری و عاطفی
به روح انسان بازگشت می کند ، قلب یک تلمبه ی خودکار برای نقل و انتقال خون و
آبیاری و تغذیه ی سلول های بدن بیش نیست .
البته حق همین است ، که قلب تنها ماموریت اداره ی جسم انسان را دارد و
مسائل روانی مربوط به روح آدمی است ، اما نکته ی دقیقی در اینجا وجود دارد که با
توجه به آن ، رمز این تعبیر قرآن روشن می شود و آن اینکه در جسم انسان دو کانون
وجود دارد که هر کدام مظهر بخشی از اعمال روانی انسان است ، یعنی هر یک از این دو
کانون با فعل و انفعالات روانی فورا عکس العمل نشان می دهد ، یکی «مغز» و دیگری
«قلب» . هنگامی که در محیط روح مسائل فکری را بررسی می کنیم ، عکس العمل آن فورا
در مغز آشکار می شود ، و به تعبیر دیگر مغز ابزاری است برای کمک به روح در مساله ی
تفکر ، و لذا به هنگام تفکر خون سریعتر در مغز گردش می کند ، سلول های مغز ی فعل و
انفعال بیشتری دارند و غذای بیشتری جذب می کنند و امواج زیادتری می فرستند ، ولی
به هنگامی که پای مسئله ی عاطفی مانند عشق و محبت و تصمیم و اراده و خشم و کینه و
حسد ، عفو و گذشت به میان می آید فعالیت عجیبی در قلب انسان شروع می شود ، گاهی ضربان
شدید پیدا می کند ،گاهی ضربانش به قدری سست می شود گویا می خواهد از کار بایستد ،
گاهی احساس می کنیم که قلب ما می خواهد منفجر بشود ، این ها همه یه خاطر پیوند
نزدیکی است که قلب با این سلسله مسائل روانی دارد.
از همین رو قرآن مجید ایمان را به قلب نسبت می دهد (14 حجرات) و یا جهل و
لجاجت و عدم تسلیم در مقابل حق را به عنوان نابینای قلب تعبیر می کند (46 حج) .
ناگفته نماند که این گونه تعبیرات مخصوص قرآن نیست ، در ادبیات زبان های
گوناگون در زمان های گذشته و امروز نیز جلوه های مختلف این مسئله دیده می شود ،
غالبا به کسی که علاقه داریم می گوییم در قلب ما جا داری و یا قلب من متوجه تو است
، و یا قلب ما در گرو عشق تو است ، و همیشه سمبل عشق را ترسیمی از قلب انسان قرار
می دهند.
همه ی این ها به خاطر این است که انسان همواره این احساس را داشته که به
هنگام عشق و علاقه و یا کینه و حسد و مانند اینها تاثیر خاصی در قلب خود احساس می
کند ، یعنی نخستین جرقه این مسائل روانی به هنگام انتقال به جسم در قلب آشکار می
شود .
البته علاوه بر این ها ، سابقا اشاره کرده ایم که یکی از معانی قلب در
لغت عقل و روح آدمی است و معنی آن منحصر به این عضو مخصوص که در درون سینه است نمی
باشد و این خود تفسیر دیگری برای آیات قلب می تواند باشد ، اما نه برای همه ی آن
ها "، زیرا در بعضی تصریح شده قلب هایی که در سینه ها است.(1)
[ 57یونس]
معنی «صدر» معلوم است (یعنی سینه ) سابقا مردم دیده بودند جای قلب در
سینه است و معتقد بودند که درک و تعقل انسان درباره ی امور توسط قلب انجام می گیرد
و آدمی به وسیله ی قلب دوست می دارد ، دشمن می دارد ، اراده می کند ، بدش می آید ،
خوشش می آید ، امیدوار می شود ، آرزو می کند ... و لذا سینه (صدر) را خزینه ی
اسرار و صفات روحی و فضائل و رذائلی که در نماد انسان است ، به شمار می آورند و
بنابراین صحت و استقامت قلب در فضائل است و بیماری و مرض قلب در رذائل و رذیلت یک
درد به شمار می رود . وقتی گفته می شود شفیت صدری بکذا (سینه ام را به فلان وسیله
شفا دادم ) معنی اش این است که تنگی و ناراحتی ای که در سینه ام بود به فلان وسیله
برطرف کردم . در این مورد « شفیت قلبی » (بدون «بکذا») نیز گفته می شود . و
بنابراین شفای صدور یا « شفای ما فی الصدور » کنایه است از زائل شدن صفات روحی
ناپاک که بدبختی را به سوی آدمی جلب می کند و زندگی آمیخته به خوشبختی او را منغص
می سازد و او را از خیر دنیا و آخرت محروم می کند . «هدی» به طوری که راغب گفته
عبارت است از آن که کسی را با لطف و مدارا به راه مطلوب هدایت کنند.
و در ذیل آیه ی (125 انعام ) جلد هفتم تفسیر المیزان بحثی در این زمینه
گذشت.
«رحمت» عبارت است از اثر خاصی که بر اثر مشاهده ی ضر و یا نفعی در دیگری
، در قلب شخص به وجود می آید . رحمت باعث می شود که شخص رحم کننده برانگیخته شود و
شکستگی شخص دیگر را جبران و نقص او را به اتمام می رساند .
وقتی رحمت را به خدا نسبت دهند به معنی نتیجه است نه اصل تاثر . چون خدا
منزه از تاثر است و بنابراین رحمت منطبق است بر مطلق عطیه الهی و افاضه ی موجود بر
خلق خود . وقتی عطیه الهی را به طور مطلق به خلق او نسبت دهند عبارت می شود از
وجود و بقا مردم و روزی –که ادامه ی زندگی شان ناشی از آن است- و همچنین سایر
نعمتهای بی شمار خدا که «و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها » ولی وقتی به خصوص
مومنان نسبت دهند عبارت است از سعادت حیات انسانی با مظاهر مختلفی که دارد . این
مظاهر مختلف سعادت که خدا بر مردم ارزانی می دارد عبارت است از معارف حقه ی الهی ،
اخلاق کریمه ، اعمال شایسته ، زندگی پاکیزه در دنیا و آخرت ، بهشت ، و رضایت ابدی
الهی (رضوان) . از این جا است که وقتی قرآن را به عنوان رحمت مومنینتوصیف می کنند ، معانیش این است که قرآن مومنین
را د انواع حیوانات و برکات فرو می برد . و خدا این خیرات و برکات را ، برای کسانی
که جلوه گاه حقایق قرآنی شده اند و معانی آن را لمس کرده اند ، در آن نهفته است .
خدا می فرماید « ما از قرآن چیزی فرو می فرستیم که برای مومنان شفا و رحمت است و
ستمگران را جز زیان بیفزاید.»
(1)تفسیر
نمونهجلد 8 ، ص 320
اگر این چهار صفتی که در این آیه برای قرآن یعنی موعظه ، شفاهای درونی ،
هدایت و رحمت ،
مورد ملاحظه قرار گیرد و با یکدیگر مقایسه گردد آنگاه همه ی این صفات با
خود قرآن سنجیده شود ، آیه به صورت بیان جامعی در می آید که تمامی آثار پاکیزه و
زیبای قرآن را دربر دارد . قرآن در روحیه ی مردم مومن چنان عمل می کند که دلها
باور می شود و نقش پاکی در آن ترسیم می شود . قرآن از ابتدایی که به گوش مردم می
خورد این نقش و اثر دارد تا آخرین مرحله ای که در جان و دلشان جایگزین و مستقر
گردد.
اولین مرحله ای که قرآن به داد مردم می رسد وقتی است که ایشان در دریای
غفلت غوطه ورند و موج حیرت و سر شکستگی فراگیرشان شده و باطنشان را با تاریکی های
شک و ریب ، تاریک کرده و دلهاشان را با بیماری های ناشی از رذائل اخلاقی و صفات و
حالات پست و ناپاک مریض کرده است. قرآن ، آنان را موعظه نیکو کرده ، از خواب غفلت
بیدار نموده ، و از نیت بد و کار زشت بازشان داشته و به طرف خیر و سعادت تحریکشان
می کند. در مرحله ی دوم قرآن شروع می کند باطن مردم را از صفات ناپاک ، پاک کردن و
آفت خرد و بیماری دل را یکی پس از دیگری تا آخرین مرحله از بین بردن ... و بهد
مردمان را با لطف و مهربانی به معارف حقه و اخلاق کریمه و اعمال شایسته دلالت
کردن...و بدین ترتیب قرآن مردم را درجه به درجه بالا می برد و منزلتشان را یکی پس
از دیگری بخود نزدیک می کند تا در جایگاه مقربان قرار گیرند و هم چون مختلفان
کامیاب و رستگار گردند. قرآن آنگاه لباس رحمت به تن مردم می کند و در خانه ی کرامت
فرودشان می آورد و آن ها را بر اریکه ی سعادت و نیکبختی می نشاند تا سرانجام آنان
را به پیامبران و صدیقین و شهدا و صالحین –که رفقای خوبی هستند- ملحق سازد و در
زهره ی بندگان مقرب حق وارد اعلی علیین کند.
بنابراین قرآن هم واعظ است و هم شفای دردهای درونی و هم هدایت کننده ی به
راه است ، و همبه اذن خدا افاضه کننده ی
رحمت.
موعظه ای که قرآن می کند و شفائی که به دردهای نهانی می دهد و هدایتی که
می کند و بسط رحمتی که می نماید همگی ناشی از خودش از خودش است و امر دیگری واسطه
نیست زیرا قرآن سببی است که بین خدا و خلق کشیده شده است. پس قرآن موعظه و شفای
دردهای نهانی هدایت و رحمت برای مومنان است . هر چند این آیه در سیاق آیات گذشته
است که با مشرکان گفتگو می کرد ولی در عین حال با خطاب «یا ایها الناس » شروع شده
که خطاب به عموم مردم است نه خطاب به خصوص مشرکان یا مشرکان مکه . علت آن است که
اوصافی که در این آیه آمده »قد جائتکم موعظه من ربکم و شفاء لما فی الصدور و هدی و
رحمه للمومنین» مربوط به عموم مردم است و نه دسته ی خاصی از آن ها. بعضی یک تفسیر
عجیب و غریب برای آیه کرده و گفته اند : مراد از «رحمت» رحمت و رافتی است که
مومنان میان خودشان دارند . ولی این تفسیر غلطی است.(2)
(2) تفسیر المیزان
این آیات مطالبی درباره ی عظمت قرآن که پیام جهانی سعادت برای بشریت است
، بیان می دارد و می گوید : ای مردم از سوی پروردگارتان موعظه و پندی برای شما
آمده است .پندی که مایه ی شفای بیماری دل هاست و مایه ی هدایت و رحمت برای مومنان
است . وعظ و موعظه پند دادن به چیزی است که باید از آن حذر شود یا به آن رغبت شود
یا به امر به نیکی و نهی از فساد است .
رحمت خدا به معنی بخشیدن نعمت های مادی و معنوی و اصول وجود و شرایط
زندگی و نعمت عقل و پیامبر است . بنابراین ، قرآن پند نامه ای است که با هدایت خود
رذایل را می زداید و فضایل را جایگزین آن می کند و چون آدمی هدایت قرآن را پذیرفت
، مشمول عطایا ، نعمت های مادی و معنوی خدا می شود «رحمت» .
قرآن چگونه شفا می دهد ؟
انسانی که از آینده و سرنوشت خود خبر ندارد و نمی داند که اعمال زشت و
زیبای او مورد بازخواست و توجه است ، یا نه ؟ چنین قلبی با دلهره و نگرانی به سر
می برد و هیچ بیماری به سختی بیماری جهل نیست . جهل منشا صدور انواع بیماری های
روحی است.
اما وقتی قرآن به انسان معرفت و آگاهی می بخشد و او را به این باور می
رساند که هر کس ذره ای نیکی یا بدی کند ، نتیجه اش را می بیند ، دلش آرام می گیرد
و در سایه ی هدایت ، به مقام اطمینان نفس نائل می گردد و این همان شفای دل های
بیمار است.
از پیامبر اسلام (ص) نقل شده است که فرمودند وقتی غم و فشار دنیا بر شما
هجوم آورد به زیارت اهل قبور بروید . وقتی آدمی آن جا می رود از رنج های دنیا سبک
می شود و به یاد می آورد که دنیا چه موافق کار کند یا مخالف ، سر انجام باید از آن
منتقل شود . حدیث : امیر مومنان (ع) فرمودند : از قرآن برای بیماری های خود شفا
بطلبید و مشکلات خود را با آن حل کنید زیرا قرآن شفای بزرگترین دردهاست ، درد کفر
و نفاق و ظلالت.
قرآن برای جامعههای فاسد نیز
همین درمان را ایفا می کند و نجات جامعه ها تنها در عمل به قرآن و اجرای احکام آن
است و این ها در سایه ی تشکیل حکومت اسلامی می باشد.
چهار ویژگی قرآن :
در این جا برای قرآن چهار ویژگی حیات بخش ذکر شده است : موعظه ی حسنه ،
شفای قلب از رذایل ، هدایت به مستقیم ترین راه ، و رجعت برای عاملان از عذاب و
رساننده به سعادت ، پس هر که قرآن را طرد کند ، چهار امتیاز حیاتی را از دست داده
است. (3)
(3) تفسیر نسیم حیاتجلد 11
1- قرآن برای همه مردم موعظه و برای بیماری های نهفته در دل بیمار دلان ،
دارویی شفا بخش است .
2- دعوت قرآن ، دعوتی عام ، فراگیر و جهان شمول است .
3- قرآن ، کتابی است نازل شده از جانب خداوند.
4 -ربوبیت خداوند، مقتضی نزول
کتابی پند آموز ، شفا بخش ، هدایتگر و رحمت بخش است .
5 -خداوند ، رب و پرورش دهنده ی
همه ی انسانها است .
6 – قرآن ، برای مومنان ، هدایت و رحمت است
7 - موضوعات مطرح شده در قرآن ، در راستای پند اموزی ، شفا بخشی ،
هدایتگری و رحمت بخشی است .
8 -امام صادق (ع) از پدرشان
روایت کرده است : مردی خدمت رسول خدا (ص) از درد سینه شکایت کرد، حضرت فرمود: از
قرآن شفا بگیر ، زیرا خدای عز و جل می فرماید : ( قرآن ) شفاست برای آنچه در سینه
هاست .
9 – از امام صادق (ع) روایت شده است : (خداوند کتابی را برای شما نازل
فرموده که در آن شفای بیماری های فکری و امور شبهه ناکی است که در دلها می باشد .(4)
امام علی (ع):الحسد و الامراض-و قال
علیه السلام:صحۀ الجسد ،من قلۀ الحسد.
سلامت تن در دوری از حسادت است.(1)
شگفتی آفرینش بدن انسان:
اما علی (ع):ثم جمع سبحانه من حزن و
سهلها،....،و لا طها بالبلۀ حتی
سپس خداوند بزرگ،خاکی از قسمتهای
گوناگون زمین،از قسمتهای سخت و نرم،شور و شیرین،گرد اورد،اب بر ان افزود تا گلی
خالص اماده شد،و با افزودن رطوبت،چسبناک گردید،که از ان،اندامی شایسته،و عضوهایی
جدا و به یکدیگر پیوسته افرید.(2)
نهج البلاغه-حکمت256،ترجمه ی محمد دشتی(2) نهج البلاغه-خطبه1/24،ترجمه ی محمد دشتی
طبق تحقيقات دانشمندان ، در بدن انسان دو
سلسله اعصاب نبات وجود دارد كه تمام فعاليت هاي بدن را كنترل مي كند« اعصاب
سمپاتيك» و « اعصاب پاراسمپاتيك» اين دو رشته اعصاب در سراسر بدن انسان و در اطراف
تمامدستگاه ها و جهازات داخلي و خارجي
گسترده اند، وظيفه اعصاب سمپاتيك « تند كردن» و به فعاليت واداشتن دستگاه هاي
مختلف بدن است ، وظيفه اعصاب پاراسمپاتيك « كند كردن» فعاليت آنهاست، در واقع يك
نقش « گاز» اتومبيل و ديگري نقش « ترمز» را دارد، و از تعادل فعاليت اين دو دسته
اعصاب نباتي، دستگاه هاي بدن به طور متعادل كار مي كنند.
گاهي جريان هايي در بدن رخ مي دهد كه اين
تعادل را به هم مي زند، از جمله اين جريان ها مسألة « ارگاسم» ( اوج لذت جنسي) است
كه معمولاً مقارن خروجي مني صورت مي گيرد.
در اين موقع سلسله اعصاب پاراسمپاتيك
(اعصاب ترمز كنند) براعصاب سمپاتيك (اعصاب محرك) پيشي مي گيرد و تعادل بدشكلي منفي
به هم مي خورد.
اين موضوع نيز ثابت شده است كه از حمله
اموري كه مي تواند اعصاب سمپاتيك را به كار وا دارد و تعادل از دست رفته را تأمين
كند تماس آب با بدن است و از آن جا كه تأثير« ارگاسم» روي تمام اعضاي بدن به طور
محصوص ديده مي وشد و تعادل اين دو دسته اعصاب در سراسر بدن به هم مي خورد ، دستور
داده شده است كه پس از آميزشي جنسي ، يا خروج مني ، تمام بدن با آب شسته شود و در
پرتو اثر حيات بخش آن ، تعادل كامل در ميان اين دو دسته اعصاب در سراسر بدن برقرار
گردد.(1)
[سوره مائده آيه 8]
لغت : مَدافِقْ آرنج ها. كعبين تثنية كَعب
: برآمدي روي پا ، مفصل پا يعني اي مومنان وقتي به نماز برخواستيد ( يا ايها
الذينَ امنوا اِذا قُمتُم اِلي الصلوه) صورت و دست هاي خود را تا آرنج بشويد(
فَاغسِلُوا وُجُوَهَكُم وَ اَيديَكم الي المرافق ( و قسمتي از و نيز پاها را تا
برآمدگي پشت پا مسح كنيد.( و امسَمُوا بِرُءُُسِكُم وَ اَرجُلَكُمْ اِلي الكعبين)
لغت: جُنُبْ كسي كه از او مني خارج شده
باشد در اصل به معني دوري است. اطلاق اين لغت به شخص جُنُب به اين مناسبت است كه
او بايد در حال جُنُب از نماز و توقف در مسجد و مانند آن دوري كند لغت جُنُب بر
مفرد و جمع مذكر و مؤنث يكسان اطلاق شده . ضعيدبه دو معناست : خاك و تمام چيزهايي كه سطح زير را پوشانده است اعم از خاك ،
سنگ ، ريگ ، لذا فقها طبق اين آيه تيمم در خاك و شن و سنگ پاك را جايز دانسته اند.
تيمم در اصل به معني قصد كردن است
فتيمَّمُ اصحيلا طيباً يعني خاك و سنگ پاكي را قصد كنيد، سراغ خاك و سنگ تميز
برويد . حَرَج: تنگنا ، دشواري و زحمت اِطَّهَّروا: كاملاً پاك كنيد.
يعني: و اگر جُنُبْ باسيد غسل كنيد. غسل
يعني شست و شوي تمام بدن به ترتيبي كه در فقه بيان شده است. آيه بعدي به بيان حكم
تيمم پرداخته و آن درصورتي براي وضوع و غسل به آب دسترسي نباشد و يا مريض و مسافر
باشيد و يا از قضاي حاجت برگشتند ايد يا با زنان نزديكي نموده و دسترسي به آب
نداريد، د راين صورت با خاكي پاكي تيمم كنيد و به وسيله ي آن صورت و دست هاي خود
را مسح كنيد به اين ترتيب كه پس از زدن دستها بر خاك صورت و پشت دست ها مسح شود.
به طوري كه در لغت نامه گفتيم، صعيد از
ريشه صعود است و شامل آنچه روية زمين است مي گردد . روية زمين در معرض بارش باران
و تابش آفتاب است و روشن است كه چنين خاك و سنگي پاكيزه خواهد بود. حديث: در
روايتي از امام رضا(ع) نقل شده است : امر وضو براي آن است كه بندگان وقتي در
پيشگاه خدا براي عبادت مي ايستند و با او مناجات مي كنند پاك باشند و از آلودگي ها
بر كنار شوند. از طرفي وضو موجب رفع آثار خواب زدگي و كسالت از انسان است و دل
براي حضور در پيشگاه الهي نور وصفا مي يابد (2)
(2)تفسير نسيم حيات
پرهیز از یک اشتباه بزرگ ، سلول های
مغزهم تعویض می گردد:
بعضی تصور می کنند سلول های مغزی عوض
نمی شوند و می گویند : در کتابهای فیزیولوژی خوانده ایم که تعداد سلول های مغزی از
آغاز تا آخر عمر یکسان است ، یعنی هرگز کم و زیاد نمی شوند ، بلکه فقط بزرگ می
شوند ، اما تولید مثل نمی کنند و به همین جهت اگر ضایعه ای برای آن ها پیش بیاید
قابل ترمیم نیستند ، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلول
های مغزی است ، و این حافظ و حدت شخصیت ماست.
اما این اشتباه بزرگی است ، زیرا آن
ها که این سخن را می گویند ، دو مساله را با یکدیگر اشتباه کرده اند ، آنچه در علم
امروز ثابت شده این است که سلول های مغزی از آغاز تا پایان عمر از نظر تعداد ثابت
است ، و کم و زیاد نمی شود. نه این که ذرات تشکیل دهنده ی این سلول ها تعویض نمی
گردند ، زیرا همان طور که گفتیم سلول های بدن دائما غذا دریافت می کنند و نیز
تدریجا ذرات کهنه را از دست می دهند ، درست همانند کسی هستند که دائما از یک طرف
دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد ، مسلما سرمایه چنین کسی تدریجا عوض خواهد شد
اگر چه مقدار آن عوض نشود ، همانند استخر آبی که از یک سو آب به آن می ریزد و از
سوی دیگر آب از آن خارج می شود ، پس از مدتی محتویات آن کلی تعویض می گردد ، اگر
چه مقدار آب ثابت مانده است.
بنابراین سلول های مغزی ثابت نیستند
و همانند سایر سلول ها عوض می شوند.(1)
بشر همواره در جست و جوی پاسخ این سوال
بوده است که روح چیست ؟ و از کجا آمده ؟ کسانی که با این امر مستقل وجود ندارد
بلکه آن چه به روح نسبت داده می شود فعل و انفعالات فیزیولوژیکی ترشحات مغزی است و
انسان هم مانند مرغ و خروس یک زمانی می میرد ، مسئله به همین جا ختم می شود . حرفی
که از روی ظن و گمان زده شود . قابل بررسی و پاسخ دادن نیست . تمام ادیان آسمانی و
اکثر فلاسفه ی بشری و بسیاری از دانشمندان علوم ، روح را حقیقتی جدا از جسم انسان
می دانند . جنس روح انسان از عالم فوق ماده است که درک آن برای ما ساده نیست . لذا
در این آیه می گوید : از تو درباره ی روح می پرسند ، در پاسخ آن ها بگو روح از امر
پروردگار من است . این پاسخ روشن می کند که بشر از درک حقیقت و مکانیسم روح عاجز
می باشد روح به فرمان خدا آفریده شده و با جسم همراهی دارد و لذت ،الم،غم و
شادی،درک و فهم،اراده ی جسم همه با روح است و پس از جدا شدن از بدن ، به زندگی خود
در عالم برزخ ادامه دهد.
باید دانست که آفرینش ، دو بخش است : عالم
خلق که طبیعت دارد و عالم امر که جهان مجردات و
فوق ماده است و روح برای آن عالم می باشد
. لذا فرمود : به شما جز اندکی از علم و دانش داده
نشد.(85اسرا)
(1)تفسیر راهنما
جایتعجب است که بشر امروز این همه علوم ، اختراعات و کشفیات را تحصیل کرده و
هنوز هم در حال پیشرفت و کشفیات است ، ولی قرآن بگوید ، علوم شما در برابر مجهولات
همیشه در اقلیت قرار دارد. پس آن هایی که به محض عدم درک حقیقت روح ، آن را انکار
می کنند و یا آن را از آثار ترشحات سلول ها می دانند گرفتار غرور علمی هستند و
خیال کرده اند که این مختصر علمی که در دسترس دارند همه ی علوم است.
در روایات اسلامی می خوانیم که اگر علم را
28 حرف بدانیم ، تنها دو حرف از آن در اختیار مردم است و 26 حرف دیگر نزد مولی ولی
عصر (عج) می باشد.
مفسران گفته اند برخی از سران قریش به
مدینه رفته بودند و با یهودیان درباره ی ادعای نبوت پیامبر اسلام صحبت کردند. آن
ها گفتند : از او درباره ی روح بپرسید اگر روح را برای شما تعریف کرد بدانید
پیامبر نیست و اگر از تعریف آن خودداری کرد او پیامبر است ، مشرکان به مکه برگشتند
و از آن حضرت درباره ی روح سوال کردند و پاسخی که دریافت نمودند همین آیه ی مورد
بحث بود.
قرآن در میان جریان مراحل خلقت جنینی
انسان که ساختمان بدنی او تمام شد ، درباره ی حلول روح در جنین آن را از جنس دیگری
معرفی کرده و می گوید : سپس آن را در آفرینشی دیگر داریم.در قرآن کریم کلمه ی روح
علاوه بر روح انسان به فرشتگان ، به ویژه حضرت جبرئیل نیز اطلاق شده است و در سوره
ی قدر و نبا به فرشته ی بزرگی که برتر از فرشتگان است گفته می شود.
اینک به چند حدیث اشاره ی می کنیم :
امام صادق (ع) فرمود ، جبرئیل از ملائکه
است و روح از ملائکه برتر است .
در حدیثی از معصومین می خوانیم که روح از
جبرئیل و میکائیل با عظمت تر است.
در مواردی به حقیقت قرآنم ، روح اطلاق شده
است . آن جا که فرمود (52 شوری) نظر صاحب المیزان بر آن است که مراد از روح وحی
شده در این آیه ، قرآن نیست بلکه نازل کردن روح القدس بر رسول خدا است. زیرا حاوی
روح القدس است . می بینیم در قرآن به نفس انسان ، فرشتگان ، جبرئیل به وجود ملکوتی
که برتر از فرشتگان است روح اطلاق می شود . بنابراین ، این موجودات در ذات خود در
یک عنصر مشترک هستند و آن فوق مادی بودن ، از عالم ملکوت بودن ، تسلط و تاثیرگذاری
و اینان نقش در اداره عالم ماده می باشند . (2)
(2)تفسیر نمونه
1- پرسش مردم از پیامبر (ص) درباره ی
حقیقت روح
2- حقیقت روح ، امری مبهم و سوال برانگیز
برای مردم عصر پیامبر (ص)
3- حقیقت روح انسانی ، امری ناشناخته و
سوال انگیز
بنابراینکه مراد از الروح صرفا روح انسانی
باشد –که متبادر به ذهن است-برداشت فوق
به دست آید.
4- عدم دستیابی بشر در طول تاریخ علمی
خویش به شناختی قاطع و همه جانبه به حقیقت روح
از این که خداوند در جواب سوال از حقیقت
روح ، به جای تبیین آن فرمود «روح از امر من است» می تواند به این معنا باشد که :
کشف حقیقت روح برای بشر ، دست نیافتنی است .
5- مردم عصر بعثت ، معتقد به توانایی علمی
پیامبر (ص) در پاسخ گویی به مسائل اسرار آمیز و ناشناخته ای چون روح
6- روح ، حقیقتی است که دانش آن مختص به
خداوند و جلوه ای از ربوبیت اوست .
اضافه ی امر به رب به معنای اضافه ی لازم
اختصاص است و به قرینه ی سوال پرسش کنندگان ، مقصود اختصاص در علم است .
7- پیامبر (ص) ، موظف به پاسخ گویی سوالات
مردم بر اساس آنچه بر او وحی شده بود.
8- روح در پیدایش و وجود ، بی نیاز از
اسباب و وسایط خلقت
برداشت فوف ، مبتنی بر این نکته است که
مراد از امر کلمه ی ایجاد باشد که معنای کن است . بنابراین ، نیازی به وسایط خلق و
آفریدن ندارد.
9- روح ، دارای حقیقتی نفیس و جایگاهی
رفیع
برداشت فوق ، مبتنی بر این است که اضافه ی
«امر» به «ربی» اضافه ی تشریفیه باشد.
10- پیامبر (ص) ، تحت عنایت ویژه و
ربوبیت خاص خداوند
11- دستاوردهای علمی بشر ، در زمینه
ی حقیقت روح ، همواره اندک و ناچیز خواهد بود .
برداشت فوق مبتنی بر این است که
مخاطب «اتیتم» همه ی انسان ها باشند.
12-علم بشر به حقایق و اسرار نهفته در هستی همانند روح "، اندک و ناچیز
است.
بنابراین که مراد از «العلم» مطلق
علم باشد نه خصوص شناخت حقیقت روح ، برداشت فوق استفاده می گردد.
13- سرچشمه ی تمامی اندوخته های علمی
بشر ، خداوند است.
تغییر«اوتیتم» (داده شده اید) و نسبت
به ندادن دریافت علم به خود انسان ، اشاره به مقهور بودن انسان در برابر اراده ی
برتر قرار دارد.
14- مقدار دانش بشر ، در مقایسه با
مجموعه ی دانستنی های فراوان عالم ، ناچیز و اندک است.(3)
در مورد منجمد ساختن بدن جانداران و حتی انسان(برای طولانی ساختن عمر
آنها)امروز تئوریها و بحثهای مختلفی وجود دارد که قسمتی از آن جامه ی عمل به خود
پوشیده است.
طبق این تئوریها ممکن است با قرار دادن بدن
انسان یا حیوانی در دمای زیر صفر درجه طبق روش خاصی حیات و زندگی او را متوقف
ساخت،بدون اینکه واقعا بمیردوپس از مدتی که لازم باشد او را در حرارت مناسب مناسبی
قرار دهند و دوباره به حال عادی بازگردد!
برای مسافرتهای فضایی به کرات دور دست که احتمالا صدها یا هزاران سال طول
میکشد طرحایی پیشنهاد شده که یکی از آنها همین است که بدن فضانورد را در محفظه ی
خاصی قرار دهند،و آنرا منجمد سازند و پس از سالیان دراز به هنگام نزدیک شدن به
کرات مورد نظر،با یک سیستم خودکار،حرارت عادی به محفظه برگردد،و آنها به حال عادی
درآیند،بدون آنکه در حقیقت عمری تلف کرده باشند!
دریکی از مجلات علمی این خبر انتشار یافت که در
سالهای اخیر کتابی درباره ی منجمد ساختن بدن انسان به خاطر یک عمر طولانی به قلم
"رابرت نیلسون"منتشر شده که در جهان دانش انعکاس وسیعی داسته است.
در مقاله ای که در مجله ی مربوز در این ضمینه
تنظیم شده بود تصریح شد که اخیرا یک رشته ی خاص علمی ،در میان رشته های علوم نیز
به همین عنوان به وجود آمده است.در مقالهی مربوز چنین می خوانیم:
"زندگی جاوید در طول تاریخ همواره از
رویاهای طلایی و دیرینه ی انسان بوده،اما اکنون این دو رویا به حقیقت پیوسته است،و
این امر مدیون پیشرفت های شگفت انگیزعلم نوینی است که"کریونیک" نام
دارد(علمی گه انسان را به عوامل یخ بندان می برد و از او همچون بدن منجمد شده ای
نگهداری می کند به امید روزی که دانشمندان او را به زندگی دوباره بازگردانند.)
آیا این منطق باور کردنی است؟بسیاری از
دانشمندان برجسته و ممتاز از جهات دیگر به این مسئله می اندیشند و نشریاتی چون
"لایت" و "اسکوایر"و همچنین روزنامه های سراسرجهان شدیدا ه حث
درباره ی این مهم پرداخته اند و از همه مهمتر اینکه برنامه ای هماکنون(در این زمینه)در دست اجرا است.(1)
چندی قبل نیز در جراید اعلام شده بود که در میان
یخهای قطبی که به گواهی قشرهای آن،مربوط به چند هزار سال قبل بوده،ماهی منجمدی
پیدا شد که پس از قرار دادن ان در اب ملایم زندگی را از سر
(1)مجله ی دانشمند بهمن1347،ص4
گرفت!!و در مقابل دیدگان حیرتزده ی
ناظران شروع به حرکت کرد!
روشن است که حتی در حال انجماد دستگاه های حیاتی
همانند حال مرگ به طور کامل متوقف نمی گردد،زیرا در ان صورت باز گشت به حالت حیات
ممکن نبوده بلکه فوق العاده کند میشود.
از مجموع این گفته ها نتیجه میگیریم
که متوقف ساختن یا کند کردن فوق العاده ی حیات،امکان پذیر
است و مطالعات علمی،امکان انرا از
جهات گوناگون تایید کرده است .
و در این حال مصرف غذای بدن تقریبا
به صفر می رسد و ذخیره ی ناچیز بدن برای زندگی در ان سالهای دراز کافی باشد.
اشتباه نشود ما هرگز نمیخواهیم جنبه ی اعجاز
خواب اصحاب کهف را با این سخنان انکار کنیم بلکه میخواهیم انرا از نظر علمی به ذهن
نزدیک نماییم؛زیرا مسلما خواب اصحاب کهف یک خوا عادی مانند خوابهای شبانه ی ما
نبوده،خوابی بوده که جنبه ی اثتثنایی داشته است ؛بنابراین جای تعجب نیست که انها
به اراده ی خداوند در خواب طولانی فرو روند،نه گرفتار کمبود غذا شوند و نه
ارگانیزم بدن انها صدمه بیند!
جالب اینکه از ایات سوره ی کهف در باره ی سرگذست
انها بر می اید که طرز خواب انها با خواب های معمولی فرق بسیار داشته است.
و تحسبهم ایقاظا و هم رقود....لوا طلعت علیهم
منهم فرارا و لعلئت منهم رعبا"ایه
18"
انها چنان به نظر می رسید که گویا بیدارند
(چشمانشان باز بود)اگر انها را مشاهده می کردی از وحشت فرار می نمودی و ترس سراسر
وجودت را فرا میگرفت.
این ایه گواه بر ان است که انها یک
خواب عادی نداشته اند بلکه خوابی شبیه یک ادم مرده –باچشم گشوده-! داشته اند.
به علاوه قران می گوید نورافتاب به
درون غار انها نمی تابید و با توجه به اینکه غار انها احتمالا در یکی از ارتفاعات
اسیای صغیر در منطقه ی سردی بوده، شرایط اثتثنایی خواب انها واضح تر می شود از
قران میگوید:"و نقلبهم ذات الیمین و ذاتا الشمال"(ایه ی 18)
"ما انها را به سوی چپ و راست بر میگردانیم"و
این نشان میدهد که انها در حال یکنواختی نبوده اند،و عوامل مربوزی که هنوز برای ما
ناشناخته مانده است !(احتمالا سالی یکبار)انها را به سمت چپ و راست می کردانده است
تاصدمه ای وارد نشود.
اکنون که به این بحث علمی به قدر
کافی روشن شد نتیجه گیری از ان،در بحث معاد نیز نیاز به گفت و گوی زیادی ندارد،زیرا
بیدار شدن پس از ان خواب طولانی بی شباهت بهزنده شدن پس از مرگ نیست وامکان تحقق معاد را به ذهن نزدیک می کند(2)
[سوره ی کهف ایه ی 25"ولبثوا فی
کهفهم ثلثمائۀ سنین و ازدادُ و اتسعاُُ
آنها در غار خود سیصد سال درنگ کردند،و
نه سال نیز بر ان افزودند.](3)
این جمله مدت اقامت اصحاب کهف در غار
را ببیان میکند که در این مدت همه خواب بودند و چون طولانی بودن این خواب مورد
عنایت بوده،در ایات اول داستان نیز اشاره ای به ان کرده.
اضافه کردن نه سال به 300 سالچنین
اشاره می کند که اصحاب کهف 300 سال شمسی در غار بودند چون تفاوت سال های شمسی با
قمری تقریبا همین مقدارها می شود.فرق میاندو عدد یعنی300 سال شمسی و 309 سال قمری از سه ماه کمتر است و در مواردی که
عددی را به طور تقریب می اورند این مقدار جایز می شمارند.(4)
یک نکته نحوی:طبق قاعده ادبیات،تمیز
مِأة مفرد است و باید گفته میشد"ثلاثَ مأة سَنَة" تعداد سالها بسیار
بوده است برای بیان این مطلب صیغه ی جمع ذکر شده تا بیانگر این کثرت غیر عادی
باشد.(5)
روایت شده است که یهودی ای از علی
(ع) از مدت درنگ اصحاب کهف در غار سوال کرم،امام،او را به انچه در قران امده است
خبر داد یهودی گفت:ما در کتابمان درنگ انها را سیصد سال می یابیم،امام فرمود:ان
نقل،بر اساس سالهای شمسی و این نقل بر اساس سالهای قمری است.(6)
(2)برای تو ضیح بیشتر در این ضمینه
ها به کتاب "معاد و جهان پس از مرگ مراجعه فرمایید.(3)تفسیر
نمونه(4)تفسیر المیزان(5)تفسیر نسیم حیات(6)تفسیر راهنما
در بدن مابیش از 20 فلز و شبه فلز به
کار رفته است که هر کدام با کیفیت خاص و کمیت معینی است.و هر گاه کمترین تغییری در
میزان انها رخ دهد سلامت ما به خطر می افتد،برای مثال در فصل گرما که انسان زیاد
عرق می کند ، گاه گرفتار گرما زدگی می شود،و بی انکه بیماری دیگری داشته باشد تا
سر حد مرگ پیش رود،در حالی که علت ان مسئله ی بسیار ساده ای است و ان کم شدن اب
بدن و نمک خون می باشد،و درمان ان چیزی جزنوشیدن اب و خوردن نمک اضافی نیست!
این نمونه ی بسیار ساده از نظم و حساب در
ساختمان تن ماست،گاه اندازه گیری ها در موجود های ظریفتر همچون سلولها، و از ان
ظریفتر اتمها به قدری دقیق و ظریف است که یکهزارم،و گاه یک میلیون میلی متر ،یا
میلی گرم،سرنوشت ساز است،تا انجا که دانشمندان ناچارند برای این محاسبه های دقیق
از مغزهای الکترونی استفاده کنند.
سوره ی رحمن آیه ی9["وَ اقیمُوا الوَزنَ
بِالقسطِ و لا تُخسِروا المیزانَ"
وزن را بر اساس عدل به پا دارید و در
میزان کم نگذارید.](1)
1.فرمان
الهی به رعایت کامل عدل در سنجش اشیاء به هنگام داد و ستد
2.حرمت
کم فروشی،مغبون ساختن دیگران و کم نهادن سهم طرف مقابل در مبادلات اقتصادی(2)
(1)تفسیر نمونه(2)تفسیر راهنما
استفاده از خون براي تزريق :
شايد نياز به توضيح نداشته باشد كه
منظور از تحريم خون را آيه فوق تحريم خوردن آن است بنابراين استفاده هاي معقول
ديگر مانند تزريق خون براي نجات جان مجروحان و بيماران و مانند آن هيچ اشكالي
ندارد، حتي دليلي بر تحريك خريد و فروش خون در اين موارد در دست نيست، چرا كه
استفاده اي عقلائي و مشروع و مورد نياز عمومي .(1)
سوره بقره ايه 173
منظور « ما اهل به لغير الله» حيواناتي
است كه براي غير خدا مانند بت سر مي بريدند.
فمن اضطر غير باغ و لاعاد الخ-يعني
در حالي كه ظالم و متجاوز از مد نباشد، و اين دو ( غير باغ و لاعاد) حال هستند و
عامل در آنها « اضطر» است و معني آيد روي هم رفته چنين است: « كسانيكه ناچار از
خوردن بعضي از آنها نهي شده ها شود و اين ناچاري و اضطرار در حالي باشد كه ظالم و
متجاوز از حد نباشد مانعي ندارد كه از آنها بخورد، ولي اگر در حال ستم و تعدي
ناچار شود با اين معني كه ستم و معتدي باعث اضطرار او شد باشد براي او جايز نيست.)
ضمن جمله اي « ان اللهغفور رحيم» مي
رساند كه هلاك نهي و حرمت در صورت اضطرار هم موجود است واجازه اي كه در اينجا به
مؤمنان داده شده، از باب تخفيف و رخصت است.(2)
لغت : باغي : ظالم و زياده خواهي عادي: هم
خانواده تعدي يعني تجاوزگر اُهِلَّ : برده شدن نام خدايا بت در حال ذبح كردن.
اُضطّرَّ : مضطر و ناچار گرديد. گاهي ضرورت هايي پيش مي آيد كه انسان براي حفظ
جان، ناچار مي شود تأكيد شده است كه مقدار اين خوردن بايد حداقل ضرورت باشد،
چنانكه اكتفا به حداقل را نيز ( كل ميته ) مي گويند. لذا فرمود : جز اين نيست كه
خدا گوشت مردار كرده است. حالا كسي كه ناچار به خوردن آن شد، اگر به قصد نافرماني
نباشد و از حدّ ضرورت تجاوز نكند مانعي ندارد. همانا خدا بخشنده و مهربان است.
حديث: امام صادق(ع) فرمودند: « مرا از
باغي كسي است كه بدون ضرورت به شكار برود و مراد از عادي كسي است كه براي سرقت
رفته باشد. »(3)
(1)تفسیر نمونه(2)تفسير
الميزان(3) تفسير نسيم حيات
خون در بدن انسان :
اينها همه اشاره به آن است كه هيچ چيز
دراين عالم بي حساب نيست ، حتي موجوداتي را كه گاهي در جهان طبيعت، ما بي حساب و
كتاب فرض مي كنيم همة آنها دقيقاً حساب و كتاب دارند، چه ها بدانيم يا ندانيم و
اصولاً حكيم بودن خداوند نيز مفهومي جز اين ندارد، كه همه چيز در آفرينش او برنامه
و حد و اندازه دارد. آنچه را از اسرار آفرينش امروز بوسيله ي علوم دريافته اند.
اين حقيقات را كاملاً تأكيد مي كند مثلاً خون انسان كد حياتي ترين ماده وجودي او
است، و عهده دار رساندن تمام مواد لازمه به تمام يافته هاي بدن انسان است از بيست
و چند مادة تركيب يافته، نسبت اين مواد و اندازه و كيفيت هر يك به مقداري دقيق است
كه با كمترين تغيير سلامت انسان به خطر مي افتد و به هميندليل براي شناخت نارسائي هاي بدن فوراً به سراغ
آزمايش خون و اندازه گيري مواد قندي و چوبي و اوره و آهن و ساير اجزاء تركيبش مي
روند و از كمي و زيادي اين اجزاء، فوراً به علل نارسائيهاي بدن و بيماري ها پي مي
برند.
تنها خون انسان نيست كه تركيبي اين چنين
دقيق دارد، اين دقت محاسبه در سراسر عالم هستي موجود است.
ضمناً با توجه به اينكه روشن مي شود كه
آنچه را گاهي ما بي نظم و نابساماني هاي عالم هستي مي پنداريم درواقع مربوط به
نارسائي عالم و دانش ما است ، و يك موحد و خداپرست راستين هيچگاه نمي تواند چنين
تصوري دربارة عالم داشتهباشد، و پيشرفت تدريجي علوم گواه اين واقعيت است. (1)
سوره رعد آيه 8
راغب در مفردات مي گويد: ماده غاض،
هم لازم استعمال مي شودهم متعدي هم گفته
مي شود غاض الشسيء و هم غافئده غيره ، فلان چيز را نقضكرده، در قرآن كريم بهرد و نقد آمد كه مي
فرمايد: ( و فيض الله ناقص شرآب) و ( و ما تغيض الارحاهم- آنچه ناقص مي كند رحمها)
يعني آنرا فاسد مي سازد، و به صورت آبي در مي آورد كه به زمين فرو مي ريزد و كلمه
ي فيضه ي بمعناي محلي است كه آب در آنجا بايستد، و زمين آن را ببلعد، و ليله
غائضد، بمعناي شب ظلماني است، اين بود گفتار راغب و بنابراين
(1)تفسیر نمونه
مناسب تر آن است كه امور سه گانه اي كه در
آيد ذكر شده يكي در جمله ( ما تصلي انثي) و يكي در جمله ( ما تغيض ا لارحام) و يكي
در جمله ( مانزداد) اشاره به سوتا از كارهاي رحم در ايام حمل باشد، و بگوئيم اولي
اشاره است به جنيني كه رحمهاي زنان درخود جاي داده ، آنرا حفظ مي كنند، و دومي
اشاره است به خوني كه در رحمها مي ريزد و رحم ها آنرا به مصرف غذايي جنين مي رساند
و سومي اشاره باشد به خون هيضي كه رحم آن را به خارج رفع مي كند، مانند خون نفاس،
و يا خوني كه زنان گاهي در ايام حمل مي بينند، و همين معاني از پاره اي روايات
وارده از امامان اهل بيت(ع) نيز استفاده مي شود، و چه بسا كه آن را بابن عباس هم
نسبت داده اند. و بيشتر مفسرين بر آنند كه مراد بدومي يعني « ما تغيض الارحام» آن
مقدار وقتي كه رحم ها از نه ماه كم مي كنند، چون مدت حمل و بارداري نه ماه است.
ولي پاره اي رحم ها فرزند را كمتر از نه ماه بيرون مي فرستند و نيز برآنند كه مراد
به سومي يعني ( مانزداد) آن مدتي است كه پاره اي رحمه ها از نه ماه زياد مي كنند.
و از بعضي از مفسرين نقل شده گفته اند:
مراد بر غيض ارحام آن مقدار مدتي است كه از اقل مدت حمل يعني 6 ماه كمتر باشد، كه
در حقيقت مقصود انداختن سقط است، ( چه بچه اي كه كمتر از شش ماه ماهگي بدنيا بيايد
سقط است) و مراد به (ماتزداد) آن بچه هاي هستندكه بعد از آخرين مدت حمل بدنيا مي آيند، از بعضي ديگر نقل شده است كه گفته
اند: مراد به غيض نقصان در مدت حمل و مراد به زيادي آن است.
اشكاليكه به هر دو وجه وارد مي شود همان
اشكالي است كه به وجه قبلي وارد مي شد، زيرا بر اين دو وجه نيز دليلي و قرينه اي
نداريم، علاوه بر اين كه خواننده به خوبي فهميد كه مناسبتر به سياق آيد كم و زيادي
خون است كه در رحم مي ريزد مقدار به معني مد هر چيزي است كه با آن تصوير و متحين
شده ، از غير خود ممتاز مي گردد، زيرا هيچ چيزي نيست كه لباس وجود به خود گرفته
باشد كه في نفسه و از غير خودمتحين و
ممتاز نباشد، چه اگر متحين نمي بود وجود نمي يافت، و اين معني يعني اينكه هر
موجودي حد داشته باشد كه از آن حد تجاوز نمي يافت و اين معني يعني اينكه هر موجودي
حدي داشته باشد كه از آن حد تجاوز نكند كه يك حقيقتي است كه قرآن پرده از آن
برداشته و مكرر خاطر نشان ساخته است مانند( قد حجل الله كل شي قدرا، به تحقيق
خداوند براي هر چيزي اندازه اي قرار داده
پس وقتي نباشد هر چيزي محدود به حد باشد
كه از آن تجاوز نكند، و در نزد خدا و به امر او محكوم به آن مد باشد و به هيچ وجه
از نزد خدا و احاطه او بيرون نرود، و هيچ چيز از علم اوغايب نباشد ، همچنانكه خودش فرمود:ان الله علي كل شي شهيد، خدا بر هر چيز شاهد
است) پس محال است كه خداي تعالي نداند كه هر ماده اي جدبادي داري و رحمها چه مقدار
كم و زياد مي كنند.
اين آيه با آيه بعدش نظير دنباله اي است
براي آيه قبلي، زيرا مضمون آنها اينست كه خدا هر چيزي را عالم است، و بر چيز قادر
است و دعا را به اجابت مي رساند، و هر چيزي براي او خاضع است ، پس او سزاوارترس به
ربوبيت است و نيز امر آيات به دست اوست . نه به دست تو و تو منذري بيش نيستي (2)
لغت : تَحْمِلُ حمل مي كند كُلُّ اُنثي :
هدزني، هر ماده اي . تَفيضُ : مي كاهد، فرو مي بلعد، اَرْحام جمع رَحِم. تَذْدادُ
: مي افزايد . بمقدارٍ : به اندازه.كُلُّ
شيءٍ عندهُ بمقدار : هر چيزي نزد او اندازه دارد. متعال: والا و برتر.
در اين سخن از علم بي پايان و آگاهي خدا
بر همه چيز است . همان علمي كه لازمه ي يگانگي و ربوبيت خدا بر عالم هستي است نخست
مي گويند خداوند از جنين هايي كه رحم هر ماده اي از انسان و حيوان آنرا تحمل مي
كند و فرو مي برند. ( وَ ما تغيضُ الاَرحامُ) و آنچه را مي افزايد مي داند ( و ما
تزدادُ) .
زمان هاي سه گانة رحم
در تفسير اين آيه گفتگو بسيار است بعضي مي
گويند آيه اشاره به زمان هاي سه گانه ي رحم و حمل است كه گاهي در موعد مقرر متولد
مي شود و گاهي قبل از موقع « كه گويي زمان لازمرا در خود فرو برده است و گاهي بعد
از موعد مقرر تولد مي يابد و خدا همه ي اينها را مي داند و از كم و كاست آن با خبر
است چرا كه استعداد و شرايط جسمي رحم ها تفاوت دارد. نظير ديگر اين است كه آية
مزبور اشاره به سه حالت رحم در اياهم بارداري است . جمله ي اول اشاره به خود جنين
است كه رحم آن را حفظ مي كند( ما تَعمِلُ كُلُّ اُنثي) و جمله ي دوم اشاره به خون
جنين است كه در آن مي ريزد و جذب جنين مي گردد ( ما تغيضُ الارحامُ) و جمله ي سوم
اشاره به خون هاي اضافي است كه در ايام حمل به خارج ريخته مي شود و يا به هنگام
تولد و بعد از آن رفع گردد ( و ماتذاد)به
(2) تفسير الميزان
طور كلي جمله « تعمل « حمل حنين را مي
رساند و جمله هاي « تخيض» و «تزداد» به كم و زيادي دوران حمل است در پايان آيه مي
گويد هر چيزي نزد خدا حد و مرزي دارد ( وَ كُلُّ شيءِ عِنَدهُ بمقدارٍ) يعني اين
تحولاات و كم و زياد شدن ها و همه و همه حساب دارد مثلاً همين خون كه ماده حياتي
است عهده دار رساندن تمام مواد لازم به تمام يافته هاي بدن است كه از بست و چند
تركيب يافته و اين تركيب به قدري دقيق است كه با كمترين تفسير، سلامت انسان به خطر
مي افتد.
و لذا براي تشخيص نارسائي بدن فوراً
به سراغ آزمايش خون و اندازه گيري مواد قندي و چربي و اوره و آهن وساير اجزاء
تركيب آن مي روند و با كم و كاست اين اجزاء فوراً به علل بيماري پي مي برند اين
دقت در تركيب تمام عالم هستي وجود دارد.(3)
/*
/*]]-->*/
فصل سوم:
دو مركز نيرومند در وجود انسان:
1. مركز ادراكات كد همان « مغز و دستگاه
اعصاب است» و لذا هنگامي كه مطلب فكري براي ما پيش مي آيد احساس مي كنيم با مغز
خويش آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم( اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع
وسيله و ابزاري هستند براي روح )
2. مركز عواطف عبارت است از همان قلب
صنوبري كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفي در مرحلة اول روي همين مركز اثر
مي گذارد، اولين جرقه از قلب شروع مي شود.
ما با وجدان هنگامي كه با مصيبتي رو به رو مي شويم فشار آن را روي همين قلب
صنوبري احساس مي كنيم، و همچنان وقتي كه به مطلب سرور انگيزي بر مي خوريم فرخ
و انبساط را در همين مركز احساس مي كنيم
درست است كه مركز اصلي« ادراكات» و « عواطف» همگي روان و روح آدمي است ولي تظاهرات
و عكس العمل جسمي آنها متفاوت است عكس العمل درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز
آشكار مي شود، ولي عكس العمل مسائل عاطفي به قلب ، مسائل عقلي به قلب نسبت داده شده دليل آن همان است كه گفته شد، و سخني
به گزاف نرفته است.(1)
سوره بقره آيه 7
فتهم الله علي قلوبهم ، و علي سمعهم در
اين جمله سياق تغيير يافته ، يعني در اول
مهر بر دلها زدن را به خودش نسبت داده، ولي پرده بر گوش و چشم داشتن را
بخود كفار نسبت داده، و فرموده: خدا مهر بر دلهاشان زده و بر گوش ها و چشم هايشان
بوده و آن اين مقدار بوده كه زير بار حق نمي رفته اند. و يك مرتبه شديدترين را خدا
به عنوان مجازات بر دلهاشان افكنده ، پس اعمال آنان در وسط دو حجاب قرار دارد، يكي
حجاب خودشان و يكي حجاب خدا، و بزودي پاره اي مطالب ديگر درباره اين فراز در ذيل
آيه: ( ان الله لا يستحيي أن يضرب مثلاً) ، خواهد آمد.
اين را هم ناگفته نگذاريم كه كفر مانند
ايمان صفتي است كه قابل شدت وضعف است، و مراتبي مختلف و آثاري متفاوت دارد،
همانطور كه ايمان اينطور است.
( بحث روايتي) در كافي از زبيري از امام
صادق (ع) روايت آورده كه گفت : بآنجانب
(1)تفسیر نمونه
عرضه داشتم: وجوه كفر را كه در كتاب خدا
آمده برايم بيان بفرما، فرمود: كفر در كتاب خدا بر پنج قسم است، اول كفر جحود، و
جحود هم خود دو جور است، سوم كفر بترك دستورات الهي، چهارم كفر برائت، پنجم كفران
نعمت.
اما قسم اول دو قسم جحود، يكي جحود و
انكار ربوبيت خداست واين اعتقاد كسي است كه مي گويد : نه ربي هست، و نه بهشتي و نه
دوزخي، و صاحبان اين عقيده دو صنف از زنادقد هستند، كه بايشان دهدي هم مي گويند،
همانهايند كه قرآن كلامشان را حكايت كرده كه گفته اند: او مايهلكنا الا الدهر جز
روزگار كسي ما را نمي ميراند، و اين ديني است كه از طريق امتحان و دل بخواه براي
خود درست كرده اند، و گفتارشان خالي از حقيقت و تحقيق است، همچنانكه خداي عزوجل
فرموده: ( ان هم الايظنون، جز پندار دليل ديگري ندارند) و نيز فرموده : ( ان الذين
الكفروا سواء عليهم أ أنذرتهمام لم تنذرهم لايؤمنون، كسانيكه كافر شدند، برايشان
يكسان است، چرا انذارشان كني، و چه نكني ايمان نمي آورند) ، يعني بدين توحيد ايمان
نمي آورند، اين يكي از وجوه كفر است.
و اما وجه دوم از جحود ، جحود بر معرفت
است ، و آن اين است كه كسي با اينكه حق را شناخته ، و برايش ثابت شده ، انكار كند،
كه خداي عزوجل درباره يشان فرموده: او جحدوا بها، و استيقنها انفسهم، ظلماً و
علوا، دين خدا را انكار كردند، با اينكه در دل بقانيت آن يقيت داشتند، ولي چون
ظالم، و دماغ پلنگ بودند زير بار آن نرفتند)، و نيز فرموده: « و كانوا من قبل
تستفتون علي الذين كفروا، ظلما جاءهم ما عرفوا، كفروا به ، فلعنته الله علي
الكافرين ، قبل از آمدن اسلام يهوديان بكفار مي گفتند بزودي پيامبر آخرالزمان مي
آيد و ما را بر شما پيروزي مي بخشد، ولي همينكه اسلام آمد، بدان كافر شدند، پس
لعنت خدا باد بر كافران)
وجه سوم از كفر ، كفران نعمت است ، كه
خداي سبحان درباره اش از سليمان حمايت كرده كه گفت : ( هذا من فضل ربي، ليبلوني،
أأشكر؟ ام أكفر؟ و من يشكر، فانما يشكر
لنفسه و من يكفر فان الله غني كريم، اين از فضل پروردگارم است ، تا مرا بيازمايد
آيا شكر مي گذارم؟ يا كفران مي كنم؟ و كسيكه شكر گذارد، به نفع خود شكر كرده و كسي
كه كفران كند خدا بي نياز و كريم است. ) و نيز فرموده: « لئن شكرتم لازيد نكم، و
لئن كفرتهم ان عذابي لشديد، اگر شكر بگذاريد نعمت را برايتان زياده مي كنم و اگر
كفر بورزيد به درستي عذابم شديد است) در اين چند آيه كفر بمعناي كفران نعمت است.
وجه چهارم از كفر، ترك دستورات خداي عزوجل
مي باشد، كه در اين باره فرموده : ( و اذا اخذنا ميثاقكم، لاتسفكون رهاء كم، و
لاتفرجون انفسكم من دياركم، ثم اقدرتم و انتم تشهدون، ثم انتم هولاء تقتلون انفسكم،
و تفرجون فريقاً منكم، من ديارهم تظاهرون عليهم بالاثم و العدوان، وان يأتوكم
اسازي تفادوهم و هو محرم عليكم اخراجهم، أفتومنون ببعض الكتاب؟ و تكفرون ببعض؟ و
چون پيمان از شما گرفتيم ، كه خون يكديگر مريزيد و يكديگر را از ديارتان بيرون مي
كنيد شما هم بر اين پيمان اقرار كرديد و شهادت داديد، آنگاه همين شما يكديگر را
كشتيد ، و از وطن بيرون كرديد و او دشمني آنان و جنايتكاري پشت به پشت هم داريد و
چون اسيرتان مي شدند، فريد مي گرفتيد، با اينكه فريد گرفتين و بيرون راندن بر شما
مرام بود، آيا به بعضي احكام كتاب ايمان مي آوريد. و به بعضي كفر مي ورزيد؟ ( يعني
عمل نمي كنيد؟ ) پس در اين آيه منظور از كفر ترك دستورات خداي عزوجل مي باشد، چون
نسبت ايمان هم بايشان داده، هر چند كه اين ايمان را از ايشان قبول نكرده و سودمند
بد حالشان ندانستند.
وجه پنجم از كفر، كفر برائت است . كه خداي
عزوجل درباره اش از ابراهيم خليل (ع) حكايت كرده، كه گفت: بدانند ( و كفر نابكم، و
بدابيننا و بينكم العداوه و البغضاء حتي تؤمنوا بالله وحده، از شما بيزارم و ميانه
ما و شما دشمني و خشم آغاز شد، و دست از دشمني بر نمي داريم تا آنكه بخداي يگانه
ايمان بياوريد) كه در اين آيه كفر به معني بيزاري آمده و نيز از ابليس حكايت مي
كند كه از دوستان انسي خود در روز قيامت بيزاري جسته ، مي گويد( اني كفرت بما
اشركتمون من قبل، من اينكه از شما مرا در دنيا شريك قرار داريد بيزارم) و نيز از
قول بت پرستان حكايت مي كند، كه در قيامت از يكديگر بيزاري مي جويند و فرموده:
(انما اتفذتم من دون الله اوثانا، موده بينكم في الحياه الدنيا، ثم يوم القيامه
يكفر بعضكم ببعض، و يلعن بعضكم بعضاً) ، تنها علت بت پرستي شمار دنيا رعايت دوستي
با يكديگر بود، ولي روز قيامت از يكديگر بيزاري جستد، يكديگر را لعنت خواهيد كرد.)
كه كفر در اين آيه نيز به معناي بيزاري آمده.
مؤلف: اين روايت در حقيقت مي خواهد
بفرمايد: كه كفر شدت وضعف مي پذيرد. (2)
لغت خَتَمَ : مهر نهار، بست در آخر نامه
هاي مهر زاده مي شود؛ يعني نامه بسته شده و چيزي بر آن افزوده نخواهد شد خَتَمَ
اللهُ : خدا بر دلها و گوشها مهر نهاد. و غِشاوَه پرده،
(2)تفسیر المیزان
حجاب سَمْعْ ، شنيدن و به معناي گوش
نيز آمده مهر نهاد خدا يعني چه ؟
به نظر مي رسد وقتي خدا بر دل هاي آنها
مهر زده، نبايد آنها را در كفر خود مقصر بدانيم. براي پاسخ به اين اشكال لازم است
به بحثي دربارة ضلالت بپردازيم. پيش از اين « ايده» دو نوع هدايت را بيان كرديم.
ضلالت نيز دو نوع است. ضلالت اوليه و ثانويه. اوليه يعني كسي با اختيار خود از
پذيرش دعوت انبياء و اولياء به طور قطعي سرباز زند و در راه باطل باقي بماند چنين
كسي دچار نوعي گمراهي از جانب خدا مي شود كه آن را ضلالت ثانويه مي نامند.
همانگونه كه اگر هدايت اوليه را مي پذيرفت ، دست رحمت الهي او را از هدايت ويژه
برخوردار مي نمود. حال كه از پذيرش حق رويگردان شده دچار گمراهي ويژه اي مي گردد.
لازم است توجه شود كه اضلال خدا به معني فرو بردن در گمراهي نيست بلكه به معني قطع
كمك غيبي و سلب توفيقات معنوي است زيرا اگر انسان به خود وانهاد شود در مسير
گمراهي بيش از بيش غوطه ور مي گردد. به هر صورت هيچ كسي حتي نيكان از عنايت خدا بي
نياز نيستند. چنانكه در آيه 21 سوره نور مي فرمايد :« اگر فضل و رحمت خدا نبود، هرگز
كسي از شما نمي توانست پاك شود.»
در چنين اشخاصي راه حق پذيري به دست
خودشان مهر و موم گرديده و پيش از خدا، و پيش از خدا خودشان بردلهاشان مهر نهاده
اند. مهر زدن خدا مانند آن است كه كسي بر دري چند قفل زاده باشد و شخص ثالث قفل
ديگري بر آنها بيافزايد، د راين صورت ديگر صاحب در، راه ورود ندارد، مگر اينكه شخص
توبه كند و قفل هايي كه زده باز كند تا شخص ثالث قفلش را بردارد. پس « خَتَمَ»
نتيجه و معلول « لايؤمنون است و تا انسان توبه حقيقي نكند مهر الهي برداشته نمي
شود.
دلهايي كه با سوء انتخاب اشخاص، محبوب و
بيماري شده است دل هاي سخت و انعطاف ناپذير، لد هاي لجوجي كه زنگار عناد بر آنها
نشسته، اينجاست كه خدا بر چنين قلب هايي بد آموز كه با سرء انتخاب راه انحراف را
گزيده اند كيفر مهر زدن داده و از هدايشتان دست برداشته است.
و لهم عذاب عظيم و برايشان عذاب بزرگي
است.
عذاب عظيم يعني عذاب با عظمت و با هيبت،
دلهره آور، و اين بزرگي بيشتر معنوي است تا كمّي، و از كبير هم بالاتر است. عذاب
اليم يعني عذاب دردآور عذابي كه اسان را
چنان مي پيچاند كه گويي مي خواهد شيري كه
از مادر خورده بازستاند و اين ناظر و كيفيت و به وضعي است كه عذابي بر جان انسان
وارد مي شود. (3)
(3)تفسير نسيم حيات
این مطلبی درد ناک اما واقعی است. حتمآ بخونیدش و اگه از ظلمی دیگر اگاهی دارید برام بفرستیدش.
حمایت از...؟
مقاومت
زنان ایرانی در مقابل لایحه موسوم به "حمایت از خانواده" و ناکامی نسبی محافظه
کاران در تحمیل محدودیت های باز هم بیشتر بر آنان پس از دواج، مدافعان قوانین ضد
زن را به در پیش گرفتن ترفندی جدید سوق داده است. ترفند جدید عبارت است از تلاش
برای "فریب دادن قانونی" زنان در هنگام ازدواج، از طریق ایجاد تغییری کوچک ولی
تعیین کننده در عقدنامه ها. این کار با عوض کردن یک کلمه عربی (عند المطالبه) با
یک کلمه عربی دیگر (عند الاستطاعه) در سندهای ازدواج صورت گرفته، در شرایطی که
احتمالاً اکثریت بسیار بالای دختران، نه تنها متوجه این تغییر نمی شوند، که در
صورت متوجه شدن نیز از الزامات حقوقی سنگین کلمه جدید آگاه نیستند، و شاید بسیاری
از آنان اساساً معنی کلمه فوق را نیز ندانند.
لازم به
توضیح است که از حدود ۷۰ سال پیش، در قباله های ازدواج در ایران، میزان مشخص
"مهریه" ذکر و تأکید می شده که این مهریه، "عندالمطالبه" قابل پرداخت است. یعنی،
هر زمان که عروس مهریه خود را مطالبه کند، ولو بلافاصله پس از ازدواج، داماد موظف
است آن را به وی پرداخت نماید. وجود این بند در قباله ازدواج و امضای قباله توسط
عروس و داماد، برای زنان بسیار مهم بود. چرا که در صورت ناموفق بودن ازدواج، برای
آنان امکانی - ولو جزئی - را برای پایان دادن به زندگی مشترک فراهم می آورد.
می دانیم
که طبق قوانین ایران، حق طلاق با مرد است و زن، در صورت تقاضای جدایی، جز با طی
مراحل بسیار دشوار برای اثبات بدرفتاری شدید همسر یا مبتلا بودن وی به مشکلات مهم
روانی یا جسمی، امکان جدایی از شوهرخود را ندارد. مراحلی که طی آنها به قدری سخت
است که بخش بسیار بزرگی از زنانی که قادربه زندگی با شوهر خود نیستند، به ناچار
مجبور می شوند تا سالیان دراز و بلکه تا پایان عمر، به زندگی سخت با همسر ناسازگار
ادامه دهند. در چنین شرایط حقوقی تبعیض آمیزی، تنها امکانی که تاکنون برای بسیاری
از زنان برای رهایی از زندگی مشترک دشوار وجود داشته، عبارت بوده از مطالبه مهریه
خود. بدین معنی که زن، با توجه به "عندالمطالبه" بودن مهریه در قباله های ازدواج،
می توانست برای الزام شوهر به پرداخت مهریه خود به دادگاه مراجعه کند و در صورتی که
وی قادر به این کار نبود، زن قادر بود در قبال صرف نظر کردن از دریافت مهریه، شوهر
را راضی یا مجبور به طلاق کند (عبارت معروف: "مهرم حلال، جانم آزاد"). البته حتی
این شیوه هم، برای بسیاری از زنانی که به دلایل مختلف مایل به شکایت از همسر برای
دریافت مهریه نبودند یا از این کار می ترسیدند، راه حلی برای رهایی از یک زندگی
مشترک سخت محسوب نمی شد. اما در هر حال، روش ذکر شده برای بخش قابل توجهی از زنانی
که از زندگی مشترک خود ناراضی و فاقد حق طلاق بودند، تنها راه ممکن برای رها شدن
از همسر محسوب می شد. به بیان ساده، "عندالمطالبه" بودن مهریه، تنها امکانی بود که
زنان می توانستند، در فقدان حق طلاق، برای جدا شدن از شوهر خود مورد استفاده قرار
دهند.
متاسفانه،
تغییری که اخیراً در قباله های ازدواج داده شده، همین امکان و حق اندک را نیز از
زنان سلب کرده است. در قباله های جدید، پس از ذکر میزان مهریه، ذکر می شود که این
مهریه، "عندالاستطاعه" (به جای "عندالمطالبه" که قبلاً وجود داشت) از سوی مرد به
زن پرداخت می شود. این بدان معنی است که شوهر، بر خلاف سابق که "هر زمان که زن می
خواست" باید مهریه او را می داد، اکنون باید "هر زمان که امکانش را داشت" مهریه را
پرداخت نماید. یعنی اگر زنی از همسر خود متنفر بوده و امکان ادامه زندگی با وی را
نداشته باشد، نه تنها از حق طلاق گرفتن برخوردار نخواهد بود، که حتی با مراجعه به
دادگاه و مطالبه مهریه خود نیز امکان جدایی از شوهر را نخواهد داشت. چرا که شوهر
می تواند به دادگاه عنوان نماید که استطاعت یا امکان پرداخت مهریه را ندارد. این
شیوه، به ویژه در شرایطی که وضعیت اقتصادی اقشار وسیعی از جامعه دشوار است و اکثر
مردان می توانند با استناد به دلایل مختلف اثبات کنند یا مدعی شوند که امکان
پرداختن مهریه همسر خود را ندارند، امکان ایده آلی را برای مردان بدرفتاری فراهم می
کند که مایلند به زور همسر درمانده را مجبور به ادامه زندگی مشترک
نمایند.
با توجه
به سخت تر شدن شرایط برای زنان پس از ازدواج به ترتیبی که شرح داده شد، آیا تمام
آنچه گفته شد بدان معناست که زنان ایرانی، در پی تغییر هدف داری که در قباله های
ازدواج به وجود آمده دیگر هرگز امکان استفاده از اهرم "مهریه" برای دستیابی به حق
طلاق را نخواهند داشت؟
باید گفت
که این امکان، هنوز کاملاً از بین نرفته، اگر چه استفاده از آن، بسیار دشوار تر از
گذشته شده است. به هر تقدیر، حتی در شرایط جدید، دختران در هنگام ازدواج می توانند
با هوشیاری و پافشاری بر حقوقشان، جلوی از بین رفتن حداقل امکانات خود برای طلاق
را بگیرند. برای این کار، لازم است که دختران در هنگام ثبت ازدواج، خواستار آن
شوند که در قباله آنها جمله ای به صورت دستنویس اضافه شود که تصریح کند مهریه زن
باید "عندالمطالبه" به وی پرداخت گردد. درج این شرط ضمن عقد در قباله و امضای آن
توسط زوجین، این امکان را برای زن فراهم می کند که در صورت قادر نبودن به ادامه
زندگی با همسر، با مراجعه به دادگاه خواستار پرداخت مهریه از سوی همسر شود. به این
ترتیب در صورت ناتوانی شوهر برای پرداخت مهریه، زن کماکان می تواند با صرف نظر کردن
از دریافت مهریه، از همسر خود جدا شود.
راه حل
فوق، البته مستلزم پافشاری خانم ها در هنگام ازدواج برای متقاعد کردن همسر آینده به
امضای شرط ضمن عقد فوق است که همواره آسان یا ممکن نخواهد بود. ولی قطعاً، در
بسیاری از موارد دختران در لحظه ازدواج، و در هنگامی که هنوز هیچ مشکلی میان زوجین
وجود ندارد و ازدواجی نیز صورت نگرفته تا در پی آن حق طلاق از دختر گرفته شود، می
توانند با استفاده از روش توصیه شده، حقوقی حداقل را برای خود تأمین
نمایند.
در اینجا،
البته سوالی مهم جلوه گر می شود و آن اینکه چند درصد از دختران نسبت به تغییر کوچک
ایجاد شده در قباله های ازدواج، تبعات بزرگ این تغییر و شیوه مقابله با آن آگاهی
دارند؟ منطقا این درصد، خیلی بزرگ نیست.
بنابراین،
به نظر می رسد گذشته از فعالیت های درازمدت فعالان حقوق زنان، که می کوشند با
قوانین و مقررات تبعیض آمیز در بعد کلان مقابله کنند، لازم است که هر زن (و البته
هر مرد برابری طلبی) تلاش خود را برای آگاه کردن دیگران از شرایط جدیدی که در لحظه
ازدواج بر دختران تحمیل می شود، و نیز راه های مقابله با تضییعات جدید، به کار
گیرد.
در همین
ارتباط، پیشنهاد و درخواست مشخص من این است که هر کس این نوشته را می خواند آن را
برای پنج زن از بستگان و آشنایان خود توضیح دهد. بیایید هر کدام از ما، بکوشیم
حداقل برای پنج زن ایرانی توضیح دهیم که در قباله های ازدواج، چه تغییری ایجاد
شده، این تغییر می تواند پس از ازدواج چه بلایی بر سر دختران بیاورد، و چگونه می
توان تأثیر آن را باطل کرد.
این،
حداقل کاری است که در مقابل اقدام جدید مخالفان سرسخت و مصمم برابری حقوق زن و مرد،
از عهده کسانی که به سرنوشت خود یا دختران و خواهران خود و دیگران اهمیت می دهند،
قابل انجام است.
خیلی
موقعها شده در برخوردهامون با دیدن یا صحبت کردن با افراد ناخوداگاه
قضاوتی درباره شخصیت یا رفتارهای اون در ذهنمون می کنیم این قضاوتها تا
حدود زیادی در اختیار ما نیست مثلآ وقتی کسی رو می بینم که لباسی مندرس پوشیده ناخودآگاه در ذهن قضاوت می کنیم که او حتما باید از نظر مالی ضعیف
باشه یا برعکس کسانی رو که خیلی شیک لباس پوشیدند رو فکرمی کنیم که باید
حیلی پولدار باشند کسانی که خیلی مبادی آداب هستند و داناتر و با سوادتر
می دونیم و کسانی رو که خیلی عامیانه حرف میزنند و کم سوادتر..اینها
چیزهاییست که در عرف جامعه وجود داره و ماهم ناخوداگاه دچار همون قضاوتها
می شیم تا اینجا (اگرچه اینهم جزو پیش داوریهای نادرست میشه البته در درجه
های پایین تر ) هم قابل توجیه هست که قضاوت بشه که البته باید تلاش کرد
حتی در این مواردی که فکر می کنیم خیلی مبرهن و واضح هم قضاوت عجولانه ای
نکنیم اما زمانی قضاوتهای نادرست بیشتر خطرناک می شن که بدون
شناخت کافی و با تنها یکی دو برخورد و یا طرز حرف زدن یا ظاهر یا ....طرق
مقابل بخواهیم برداشتی بکنیم و همونو در ذهن بال و پر بدیم بارها و بارها
در اطرافیانمون دیدیم که برخوردهای افراد نشات گرفته از خیلی چیزها می تونه
باشه و مدت زیادی وقت و فرصت لازمه تا بتونیم فردی رو درست تر بشناسیم قضاوت های نادرست یکی از مخربترین چیزهاییست که باعث بهم خوردن روابط و حتی ایجاد مسائل جبران ناپذیری می شه حتما
دیدید یا شنیدید پس سعی کنیم تا اونجا که ممکنه درباره دیگران تا مطمئن
نشدیم قضاوتی نکنیم درسته که ذهن ما تمام رفتارها و برخوردها و حرفهای
افراد مخاطبمونو ثبت می کنه و از برآیند اونها قضاوتی می کنه این درسته اما
با قضاوت و پیش داوری زود هنگام این درست و به نادرست تغییر ندیم خیلی
از مواقع شده با برخورد اول احساس کردیم مثلا چه فرد مغروری یا بداخلاقی
اما با برخورد های بیشتر کاملا موضوع برعکس شده حتی گاهی از برداشت نادرست
عجولانمون احساس شرمندگی کردیم
پس برای قضاوت زمان لازم رو بعنوان یک ابزار خوب و مفید حتما در نظر بگیریم
وقتی عاشق میشویم ،تقریبا دیگر زندگی نمی کنیم.زل می زنیم به تلویزیون اما چیزی نمی بینیم.به آدمها گوش می دهیم اما اغلب چیزی نمی شنویم.کتابی را ورق می زنیم اما تنها چیزی که به آن فکر نمی کنیم کلمات کتاب است.وقتی عاشق هستیم گویی تنها با یک نفر، و بلکه در یک نفر زندگی می کنیم. انگار از متن زندگی پرت شده ایم به حاشیه پرت و بی ربطی که خودمان هم دقیقا نمی دانیم کجاست....
در این دنیای عوضی ، عشق احتمالا تنها چیزی است که روزانه در سرتا سر جهان، ۷۰۰ میلیون نفر فریب آن را می خورند و صبح روز بعد با ولعی بیشتر دوباره خود را مهیا می کنند تا بار دیگر فریبش را بخورند.شک ندارم از آن ۷۰۰ میلیون نفر ، ۶۰۰ میلیون و ۹۵۳ هزار و ۴۲۳ نفرشان زن هستند... بار ها آنها را شمرده ام.
چقدر آرامش خوب است ...و چقدر کسانی که آرامش دارند افراد خوشبختی هستند...
از نظر من خوشبخت ترین افراد ، افرادی هستند که آرامش درونی دارند .....و با مسائل و اتفاقات روزگار دچار التهاب و تغییر حال و عصبانیت نمیشوند .....حتی اگر چیزی برخلاف میلشان باشه انها رو اونقدر تحریک و ناراحت نمیکند که عصبانی بشوندو کنترلشان را از دست بدهند ....
واقعا این افراد هم سنجیده میتوانند فکرکنند و هم سنجیده نظر بدهند و هم سنجیده برخورد کنند ...
باید از این افراد آموخت و راههای آرامش را ازآنها خوب یاد گرفت .....راههای زیادی وجود دارد و من مشتاقانه میخواهم همه را بیاموزم چون شدیدا به آنها نیاز دارم ....
هرانسانی محل تحقق معجزه ی الهی است . باید به این مهجزات فرصت تحقق داد.بسیار غمبار است دیدن اینکه مردم از زندگی ِ یکه و با شکوه،زباله میسازند .
شکوه آفرینش در دامان آنهاست ،زیبایی آن را احاطه کرده ،خدا همه ی درها را به روی شکوه ،زیبایی،فیض و رستگاری بسته است .دیگر حتی روزنه ای هم باقی نمانده است .
روزانه یک ساعت خلوت کن ؛چنان گویی تو هستی و تو .از این تو نیز بگذر و به یک خلا ء مطلق فکرکن .
مراقبه یعنی قرار گرفتن در وضعیت فنا،فنای نفس ،فنای ذهن،فنای دلمشغولی ها و نگرانی ها .
به تمامی اتفاقات و افرادی که در پیرامون تو هستند ...
و هرکدام برای تو پیامی دارند .. آنها که با کردارهایشان به تو درس میدهند ..
با رفتارهای خوب و بدشان ....آنها در مسیر تو قرار گرفتند تا با رفتارهایشان به تو مسیر درست را نشان دهند
با کردار بدشان به تو بیاموزند چقدر احساس و نتیجه بدی ،نصیبت میشود وتو از آنها زین پس پرهیز نمایی با رفتارهای خوبشان به تو نشان دهند چقدر لذت بخش است یک عمل نیک تا اقدام به انجامشان کنی ....
آنها بی دلیل در زندگی تو قدم نمیذارند بی دلیل سر راه تو قرار نمیگیرند ....
تمامی انسانهای پیرامونت برای تو پیامی دارند.....
بعضی پیام چگونگی دست یابی به خوشبختی و موفقیت و بعضی پیام دوری از اشتباهاتی با تاوانهای سنگین را برای تو میآورند....
به همه پیامها دقت کن به همه انسانها به راهی که میخواهند به تو نشان دهند به درسهایی که به تو میآموزند به همه دقت کن......
فکرکن فکرکن خداوند و کائنات میخواهند با تو سخن بگوید...
ساعت ٢ نصفه شب است. با زنگ تلفن از خواب می پرم: خانم دکتر مریض سوختگی...
صدای جیغ هایش تا پانسیون می رسد. دخترک ۵ سالش بیشتر نیست، جلوی سینه و گردنش با آب جوش سوخته است. درد دارد و جیغ می کشد ، اما دست از بلبل زبانی بر نمی دارد. همه را عاصی کرده است. بالای سرش می روم تا آرام اش کنم. می گویم می خواهم جایی ببرمت که اذیتت نکنند... که با بچه های دیگر بازی کنی.
مادرش می گوید: آره... این خانم دکتر خودش یه دختر داره اونجا... می بردت باهاش بازی کنی....
دخترک بین هق هق هایش می پرسد: اسمش چیه؟ و به من نگاه میکند.
من مبهوت مانده ام بین دکتر بودن و مادر بودن و مهربان بودن و ....
مادر دختر می گوید: ریحانه.
و من از آن روز می شوم مادر ریحانه ای که موهایش بلند است و شیطنت هایش کمتر از این هانیه خانم است و خوشگل می رقصد و ناخن هایش را می جود و هر روز نمی شود بیاورمش بیمارستان.
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است